psychologist-student


+ روانشناسی شخصیت (قسمت سوم)

(نقد فروید از دیدگاه نوروانکاوان)

 

اریک فروم(1900-1980)

فروم به سال 1900 میلادی در آلمان به دنیا آمد و برخلاف یونگ، آدلر و هورنای پیش از آنکه به آموزش روانکاوی و انتخاب حرفه روان درمانگری بپردازد به مطالعه جامعه شناسی و روان شناسی پرداخت. و نظریه های او بیشتر به عنوان «فلسفه اجتماعی» شهرت یافته اند تا نظریه های محض روان شناختی. او روانکاوی را در انیستیتوی روانکاوی برلین آموخت و در سال 1980 میلادی در سوئیس درگذشت. کتاب های او نه تنها مورد توجه روان پزشکان، روان شناسان، جامعه شناسان، فیلسوفان و علمای دینی قرار گرفته ، بلکه در سرتاسر جهان نیز مقبول عامه مردم قرار گرفته است.
اریک فروم تحت تأثیر نظریات کارل مارکس و زیگموند فروید قرار گرفته است. در حقیقت می توان او را نظریه پرداز شخصیت در مارکسیسم دانست او نظریات مارک و فروید را در زمینه شخصیت با هم مقایسه کرد و تفاوت آن دو را بیان کرده ، سپس سعی کرده از تلفیق آن، نظریه ای ارائه دهد. ناگفته نماند که او، مارکس را در مقایسه با فروید، متفکری عمیق تر و برتر می دانست او مکتب خود را ، «انسان گرایی دیالکتیک» نامید. نوشته های فروم از دانشی عمیق و غنی درباره تاریخ، جامعه شناسی، ادبیات، فلسفه و روان شناختی برخوردار است (شاملو، 1380، ص95).

نقد اریک فرام بر فروید
1- او معتقد بود که فروید از تأثیر اجتماع بر انسان غافل بوده است و فقط بر نیازهای زیستی تکیه کرده است. اریک فرام سخت معتقد بود که اجتماع با ابعاد وسیع خود بر انسان اثر می گذارد. به عنوان مثال او معتقد است که انسان معاصر، خویشتن را از فطرت و طبیعت خویش آزاد ساخته و هم اکنون در وضعیتی است که خود را جدا از سایر انسان ها می یابد. احساس تعلق، وابستگی و امنیت یک کودک، تنها در گرو ارتباطات وی با والدینش است و وقتی به دوران بلوغ رسید، به استقلال دست می یابد، اما این استقلال، به بهای امنیت اولیه به دست می آمده است.
خلاصه اینکه ماهیت دیدگاه فروم را عوامل اجتماعی و فرهنگی تشکیل می دهند و عوامل زیست شناختی در آن نقش تعیین کننده ای ندارد.
2- او بر خلاف فروید بر این باور است که نیروی محرک نخستین در وجود انسان، ارضای سائق های غریزی نیست، بلکه تمایل به بازگشت به شرایط وابستگی و تعلق است. در کتاب «فرار آزادی» که در زمان تسلط رژیم نازی در سال 1948 نگارش یافته است، فروم به این نکته اشاره می کند که جاذبیت نازی برای مردم آن بود که آنها را از آزادی بی قید و شرط می رهانید و به وابستگی و تعلق، بازگشت می داد (مکاتب روان شناسی و نقد آن، 1381، ص 246).
3- برخلاف فروید که نیازهای انسان را ذاتی و منحصر در نیاز غریزه مرگ و غریزه حیات می دانست و ریشه فعالیت ها را نیاز جنسی توصیف می کرد، اریک فروم انسان را دارای پنج نیاز ویژه می دانست که از شرایط تنهایی سرچشمه می گیرد:
1- نیاز به ارتباط داشتن؛ به معنای برقرار کردن رابطه ای طبیعی، نزدیک و صمیمی با طبیعت و انسان.
2- نیاز به سرآمد بودن؛ انسان به عروج نیاز دارد که رفتن به فراسوی طبیعت حیوانی است. با توجه به این نیاز انسان ، طالب وجودی خلاق می شود و اگر جلوی این نیاز گرفته شود انسان به موجودی مخرب تبدیل می شود.
3- نیاز به ریشه داشتن؛ انسان نیاز دارد که به انسان ها و مکان ها تعلق داشته باشد. این نیاز در ابتدای زندگی توسط مادر برآورده می شود ولی بعد ها باید توسط دیگران  ارضاء شود.
4- نیاز به احساس هویت؛ هر انسانی احتیاج دارد که احساس کند خاص و منحصر است. این نیاز از طریق خلاقیت یا همانند سازی تحقق می یابد.
5- نیاز به داشتن قالب روانی؛ یعنی هر فرد یک جهان بینی نیاز دارد (شاملو، 1382، ص96).
بنا بر این می بینیم که او برخلاف فروید به نیازهای اجتماعی می پرداخت و منشأ این نیازها را از شرایط تنهایی می دانست.
 
نسل های بعدی
ملاحظه کردیم که نظریه روان کاوی فروید دیگر رویکرد منحصر به فردی برای شناخت شخصیت انسان نیست. گفتار ما درباره انتقاداتی که توسط وفاداران نوفرویدی مطرح گردید و انتقادات یونگ، آدلر، هورنای و اریک فورم بیان گردید.
از زمان فروید تا کنون نظریه های شخصیت و تحقیق درباره آن به گونه فزاینده ای رشد کرده است اما زمینه همه نظریات به گونه ای مختلف، مدیون کوشش های فروید در بنیان گذاری این مکتب هستند. فروید مانند ونت شالوده محکم و چالش انگیزی را فراهم کرده که نظریه پردازان بعدی توانستند نظریه هایشان را بر آن استوار کنند. به عنوان نمونه هایی از تکامل در نظریه شخصیت از زمان فروید تا کنون کارهای دو نفر از اعتاب او را مورد بحث قرار می دهیم و انتقادات آنها را به فروید پی می گیریم. آنها عبارتند از گوردون آلپورت و هنری موری (مورای).

گوردون آلپورت (1897-1967)

آلپورت در دوره طولانی و پربار حرفه اش در دانشگاه هاروارد، بیش از هر کس دیگر، مطالعه شخصیت را به صورت یک بخش مورد احترام علمی روانشناسان در آورد. آلپورت که خود هرگز روان کاوی نکرد و به درمان بیماران خصوصی نپرداخت، مطالعه شخصیت را از موقعیت بالینی بیرون آورد و آن را وارد دانشگاه کرد.
آلپورت در کودکی احساس جدایی و طرد شدن از سوی کودکان دیگر می کرد، اما زندگی خانوادگی اش توأم با خوشحالی و آکنده از اعتماد و محبت بود، برخلاف فروید و پیروان بلافصلش او، آلپورت فاقد آن نوع تجارب کودکی بود که مستقیماً در بزرگسالی به تدوین نظریه اش درباره شخصیت منجر شده باشد. شاید به همین دلیل است که از دیدگاه علمی و عقلی به این رشته روی آورد (شولدز، ترجمه سیف و همکاران، 1372، ص327).

انتقادات آلپورت به فروید
1- روان کاوی بیش از اندازه به انگیزه های ناهوشیار متمرکز است و انگیزه های هشیار را نادیده می گیرد. لذا آلپورت به تدوین دیگاهی از شخصیت پرداخت که متفاوت از دیدگاه فروید بود. او نقش ناهشیاری را در بزرگسالان بهنجار به حد اقل کاهش داد و اظهار داشت که آنان بیشتر به گونه ای منطقی و هشیارانه عمل می کنند. آلپورت گفت: تنها، روان رنجورها زیر نفوذ ناهشیار هستند.
2- او همچنین در مورد نقش تجارب و تعارض های کودکی در زندگی بزرگسالی با فروید مخالف بود و بر این عقیده پای می فشرد که ما از تجارب زمان حال و امید هایمان درباره آینده تأثیر بیشتری می پذیریم تا از عوامل گذشته.
3- آلپورت این اشکال را به فروید داشت که ما از طریق بررسی افراد رنجور پی به شخصیت انسان های سالم نمی بریم. او تنها روش بررسی شخصیت را مطالعه بزرگسالان بهنجار می دانست و استدلال می کرد که بین افراد بهنجار و روان رنجور هیچگونه شباهتی وجود ندارد و بنابراین هیچ مبنایی برای مقایسه آنها موجود نیست (شولدز، ترجمه سیف و همکاران، 1372، ص328).
4- او بر خلاف فروید بر یگانگی شخصیت تأکید داشت و بر تفاوت های فردی بسیار اصرار می ورزید به طوریکه قوانین و موضوع های جهان شمول که درباره همه افراد صدق کند (چنانچه فروید گفته بود) را قبول نداشت.
5- او با انتقاد از فروید معتقد بود که انگیزه از نظر کارکردی به هیچ تجربه دوره کودکی وابسته نیست. از نظر آلپورت هسته اصلی نظریه شخصیت برخورد آن با انگیزش است. او برای توضیح انگیزش در بزرگسال بهنجار، مفهوم خودمختاری کارکردی  را پیشنهاد کرد؛ نگیزه های انسان مستقل از اوضاع و احوال اولیه ای است که در آن بروز کرده اند. می توان این را به درختی قیاس کرد که از نظر کارکردی دیگر به دانه ای که از آن روییده است بستگی ندارد. درخت خودمختار می شود و درست همان گونه که نوع انسان بزرگسال چنین است به عنوان مثال شما هنگامی که حرفه خود را آغاز می کنید، با جدیت تمام کار خواهید کرد. شاید انگیزه شما در این تلاش کسب پول و تأمین آینده است. سالهای بعد هنگامی که شما موفق و از نظر مالی تأمین شده اید، هنوز هم ممکن است سخت کوشش کنید، هرچند به هدف های اصلی خود رسیده اید. به نظر آلپورت، انگیزش را نمی توان در دوره کودکی ردیابی کرد، بلکه تنها بر حسب رفتار و مقاصد زمان حال شخص می توان آن را شناخت (آلپورت، 1937).
6- آلپورت «نفس»  را جایگزین اصطلاح «خود»  کرد که آن را به معنای «مقتضی و مناسب» به کار می برد. خود آن چیزی است که به هر یک از ما تعلق دارد یا مناسب هریک از ماست. خود شامل همه چیزهایی است که یگانه است، که ما را از تمامی افراد دیگر متمایز می کند و بخش مهم و هشیار شخصیت است. او سپس به مراحل جنسی فروید انتقاد کرد و بیان داشت که نفس از کودکی تا نوجوانی در هفت مرحله رشد می کند. این مراحل رشد روانی، جنسی نیستند و تعارض های فرویدی را که در اطراف نواحی شهوت زاست نیز شامل نمی شوند. روابط اجتماعی، به ویژه روابط با مادر، و نه تعارض های جنسی، در رشد نقش حیاتی دارند.

هنری موری(۱۸۹۳-۱۹۸۸) 

 

 در حالی که نظریه شخصیت آلپورت با طرد کامل نظر فروید همراه بود، نظام شخصیت شناسی موری بر پایه نظریه فروید ساخته شده است. موری هم مانند آلپورت مطالعه شخصیت را در یک موقعیت دانشگاهی انجام داد نه در موقعیت بالینی. دوره کودکی موری با طرد شدن از سوی مادر، سطح بالای حساسیت نسبت به درد و رنج دیگران، و گونه ای از جبران نارسایی به شیوه آدلری برای دو نقص (لکنت زبان و ناتوانی در ورزش) مشخص شده است. موری متذکر شد که شرکت وی در فوتبال و مشت زنی برای جبران ضعف بدنی (یک عامل آدلری) کارساز بوده است. پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه کلمبیا وارد رشته جراحی شد و در بیوشیمی تحقیق کرده و از دانشگاه کمبریج در رشته بیوشیمی درجه دکتری گرفت پس از گذراندن سه هفته با یونگ و گذراندن یک شب فراموش نشدنی با فروید و دخترش «آنا»، موری مطالعاتش درباره شخصیت را در کلینیک روان شناسی هاروارد آغاز کرد.

نقد های موری بر فروید
1- او شخصیت را مانند فروید به سه بخش نهاد، من و فرامن تقسیم کرد اما بر خلاف فروید نهاد علاوه بر تکانه ای ابتدایی و شهوانی، گرایش های اجتماعی مطلوب تری مانند همدلی، همانند سازی و شکل های عشق غیر شهوی را نیز شامل می شود.
انتقاد دیگر موری به فروید درباره نقش «من» بود: در نظام موری من نقش فعال تری در تعیین رفتار دارد. موری اعتقاد داشت که من خدمتگزار صرف «نهاد» نیست بلکه سازمان دهنده ای است که همه رفتار ها را هوشیارانه انتخاب می کند.
موری در مورد اینکه فرامن نمایانگر درونی ساختن ارزشهای فرهنگی است و اینکه افراد خود را بر اساس این ارزشهای درونی شده ارزشیابی می کنند با فروید موافق بود. اما نظر وی در مورد نیروهایی که فرامن را شکل می دهند و دوره ای که فرامن در آن تشکیل می شود با نظر فروید متفاوت بود. موری استدلال می کرد که فرامن نه تنها بر اساس تعلیمات والدین کودک ساخته میشوند، بلکه همچنین گروه های همسالان، ادبیات و اساطیر جامعه در ساختن آن نقش دارند. فرامن 5 سالگی تثبیت نمی شود بلکه در سرتا سر عمر به رشد خود ادامه می دهد و اینها نکاتی هستند که فروید از آنها غفلت کرده است.
2- او معتقد بود که فروید در بیان نیازها ناقص عمل کرده است و فقط به تعداد محدودی از نیازها اشاره کرده است. موری در مطالعاتش 20 نیاز از جمله؛ پیشرفت، پیوند جویی، پرخاشگری، خود پیروی، سلطه گری و طرد را  شناسایی کرده. در نظریه شخصیتی او انگیزش محور اصلی است و طبقه بندی او از نیازها برای تبیین انگیزش مهمترین خدمت وی به شمار می آیند.
3- انتقاد دیگر او به فروید در روش فروید بود. موری ترجیح می داد که شخصیت انسان را (برخلاف فروید که مطالعاتش موردی و در مورد افراد نابهنجار بود) از طریق مطالعه گسترده افراد به هنجار بررسی کند.
 
انتقادهای روانکاوان دیگر به فروید 

بعضی دیگر از روان کاوان هم انتقادهای تند و شدیدی بر علیه فروید مطرح کرده اند. از جمله؛

- آر.دی.لینگ (1967) روانکاو انگلیسی از تحریف شدن و یا نادیده گرفتن بعضی تجربیات در روان کاوی انتقاد می کند و از اینکه به درمانجو برچسب «بیمار» می زنند تا اینکه «بیماری» را در خانواده یا در جامعه بزرگتر جستجو کنند، ایراد می گیرد.

- توماس زاز نیز به عنوان یک روانکاو، بر ضد «افسانه بیماری روانی» که با مدل رفتار غیر عادی به وجود آمده و با روانکاوی همبسته و همراه شده است بحث می کند. زاز(1961) خاطرنشان می کند که فروید با تکیه بر اینکه بیماران روانی در همه موارد «اراده ای» در بروز رفتار بیمارگونه خود ندارند و از اینرو نباید مورد هتک حرمت اخلاقی قرار گیرند، عمل انسانی مهمی انجام داد. در عین حال زاز بر این باور است که برچسب «بیمار» برای این افراد، موجب قضاوت منفی نسبت به آنها شده است. به علاوه این نگرش موجب حضور جدی در حقوق و آزادی مدنی آنها شده است (پروین، ترجمه پروین کدیور، 1381، ص90).
 


منابع

1) پِروین، لارنس ای؛ ترجمه پرین کدیور؛ روانشناسی شخصیت؛ تهران، خدمات فرهنگی رسا، 1381.
2) شاملو، سعید؛ مکتب ها و نظریه ها در روان شناسی شخصیت؛ تهران، انتشارات رشد، 1382
3) شولدز، دوان پی و سیدنی آلن؛ ترجمه سیف و همکاران، تاریخ روانشناسی نوین، تهران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، ج2، 1372.
4) جمعی از مؤلفین؛ مکتب های روان شناسی و نقد آن؛ تهران، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ج1، 1380.

نویسنده : S.Hani M.M ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    نظرات شما()   لینک

+ روانشناسی شخصیت(قسمت دوم)

نقد فروید از دیدگاه نو روانکاوان

آلفرد آدلر

 

1- زندگینامه: (کتاب تاریخ روانشناسی نوین ص 309 و ص 310)
«نظریه آدلر و نقد های او بر فروید»
دیدگاه های نظری آدلر و فروید کاملا متفاوت بود و از این رو او نقدهای اساسی را بر فروید وارد می ساخت.

1- آدلر معتقد بود که فروید از نقش عوامل اجتماعی غافل بوده است و بیش از حد بر غرایز جنسی تأکید داشته است. آدلر عقیده داشت که رفتار انسان نه به وسیله نیروهای زیست شناختی بلکه به وسیله نیروهای اجتماعی تعیین می شود. او اظهار داشت که ما شخصیت را تنها با بررسی روابط اجتماعی شخصی و نگرش هایش نسبت به دیگران می توانیم بشناسیم. آدلر پیشنهاد کرد که این علاقه اجتماعی، که می توان آن را به عنوان استعداد مادرزادی برای همکاری با دیگران جهت رسیدن به هدفهای شخصی و اجتماعی تعریف کرد در کودکی رشد می کند. نخستین موقعیت اجتماعی یک کودک، ارتباطش با مادر است که از ابتدای روز تولد آغاز می شود. و به واسطه مهارت تربیتی کودک، علاقه کودک نسبت به شخص دیگر پیدا می شود. هر گاه مادر بداند که چگونه این علاقه را در جهت همکاری  و تعاون تربیت کند در آن صورت، کلیه ظرفیت های مادر نوزادی و اکتسابی کودک در جهت احساس اجتماعی متمرکز خواهد شد (آدلر، 1930، به نقل از مکتب های روانشناسی و نقد آن، 1380، ص329).

2- نقد دیگر آدلر بر فروید این بود که فروید شخصیت را به بخش های جداگانه تقسیم می کرد و این در حالی است که از دید آدلر شخصیت، یگانه است و دارای وحد و یکپارچگی است.

3- آدلر شدیداً مخالف این بود که تمایلات جنسی، پایه انگیزش انسان باشد. او در مقابل عقیده داشت که یک احساس کلی حقارت  نیروی تعیین کننده رفتار است. چنانکه آشکارا در زندگی خودش چنین بود، آدلر در ابتدا این احساس حقارت را به قسمتهای معیوب بدن ربط می داد. کودکی که دارای یک نقص عضو ارثی است، با تأکید بیش از اندازه بر کارکرد ناقص آن سعی می کند نقص را جبران کند. به عنوان مثال، دموستین با تلاش فراوان بر لکنت زبانش فائق آمد و سخنور بزرگی شد. همچنین کودکی که بدنی ضعیف دارد ممکن است با تمرین زیاد ضعف خود را جبران کند و به صورت ورزشکاری در آید.

4- آدلر معتقد بود که فروید نقش آینده را در رشد شخصیت و پویایی انسان نادیده گرفته است. در حالیکه فروید گذشته را به عنوان عامل مؤثر در رفتار مورد تأکید قرار می داد جهت گیری آدلر به سوی آینده بود. او معتقد بود کوشش برای اهداف آینده می تواند در رفتار کنونی انسان بسیار مؤثر باشد. تلاش برای هدفهای آینده یا پیش بینی رویدادهای آینده می تواند رفتار زمان حال ما را تغییر دهد و بر آن تأثیر گذارد. به عنوان مثال کسی که با تر از لعن جاوادنة پس از مرگ به سر می برد، مطابق همین انتظار رفتار می کند. البته آدلر هیچگاه نقش دوران کودکی را در شخصیت انسان نفی نکرد اما آینده را نیز در رفتار انسان بسیار مؤثر می دانست. او در توضیح احساس حقارت که منشأ اصلی انگیزش می داند می گوید: درماندگی و کوچکی اندام کودک یک احساس حقارت کلی را در همه انسانها به وجود می آورد بنابراین کودکی در رشد شخصیت بسیار مهم است.

5- ازجمله اشکالات آدلر بر فروید مربوط به هشیاری است. به نظر او فروید به هشیاری آنچنان که باید نپرداخته است و از اهمیت آن غافل بوده. فروید به تعیین کننده های ناهشیار رفتار توجه داشت در حالیکه آدلر هشیاری را مورد تأکید قرار می داد. او انسان را موجودی هوشیار می دانست که از انگیزه های خود آگاه است. او در توضیح نظریه خود پیرامون قدرت خلاق خود می گوید: ما استعداد آن را داریم که شخصیتمان را مطابق سبک زندگی خود تعیین کنیم. قدرت خلاق نشانگر اصل فعال هستی انسان است. به عبارت دیگر قدرت خلاق یعنی ما هشیارانه در ساختن شخصیت و سرنوشت مان دست اندر کاریم. در واقع اشخاص توانایی این را دارند که در تعیین سرنوشت خود مستقیما مشارکت کنند نه اینکه منفعلانه منتظر بمانند تا تجارب گذشته، سرنوشت شان را تعیین کند.
از این گفته ها چنین استنباط می شود که اولاً آدلر معتقد است انسان هشیارانه شخصیت خود را می سازد و ثانیاً انسان اختیار دارد. بر خلاف فروید که بر جنبه ناهشیار تأکید می کرد و متمایل به نوعی جبر گرایی بود.
همچنین در جای دیگری در ضمن توضیح احساس حقارت بیان می دارد که: احساس حقارت حتی در دوران کودکی هشیارانه است و کودک از آن آگاهی دارد و هشیارانه در صدد برطرف کردن آن است.

6- آدلر در نقدی دیگر هدف مهم انسان را برتری جویی می دانست نه کسب لذت جنسی. او معتقد بود افراد برای رسیدن به این هدف ها از رفتارهای گوناگون استفاده می کنند. ما تلاش برای برتری جویی را به صورت های مختلف جلوه گر می سازیم و هر یک از ما شیوه شخصی خود را برای پاسخ در خود پرورش می دهیم. که آدلر آن را «سبک زندگی» می نامید. سبک زندگی شامل رفتارهایی است که به وسیله آنها حقارت واقعی یا خیالی خود را جبران می کنیم. در مورد مثال کودکی که ضعف بدنی دارد سبک زندگی شامل فعالیت هایی مانند ورزش و تمرین است که به افزایش نیرومندی بدنی او منتهی می شود. این سبک زندگی در کودک شکل می گیرد، پس باید با دقت داشت که اولاً هدف برتری جویی و فائق آمدن بر احساس حقارت است نه کسب لذت جنسی. و ثانیاً فرد، سبک زندگی خود را هشیارانه می آفریند نه ناهشیارانه. «به علاوه از این دیدگاه، جنسیت به عنوان یک سائق غالب مطرح نمی شود بلکه به عنوان یکی از وسایل در جهت برتری تلقی می شود.» کوشش برای برتری، امری ذاتی و سبب همه پیشرفت های فردی و اجتماعی است (مکاتب روانشناسی و نقد آن، ص328).

7- آدلر به تفسیر هایی که فروید درباره پدیده ها می کرد انتقاد داشت و تفسیرهای جدیدی ارائه می داد. به طور مثال در حالیکه پیروان فروید تأکید «روزولت» بر شدت عمل و انجام کارهای بزرگ را احتمالا به عنوان دفاعی بر علیه اضطراب اختگی به حساب می آورند، آدلر آن را نشانه ای از مکانیزم های دفاعی علیه احساس حقارت مربوط به ضعف های دوران کودکی می داند. یا درحالی که فروید و همفکرانش ممکن است پرخاشگری بسیار شدید یک زن را نشانه غبطة وی به احلیل (آلت تناسلی مرد) بدانند، آدلر و پیروانش کار وی را بیانگر اعتراض به احلیل یا طرد نقش قالبی زمانه که همراه با ضعف و احساس حقارت است به حساب می آورند (پِروین، ترجمه پروین کدیور، 1381، ص171).

8- از دیگر نکاتی که به نظر آدلر فروید به آن توجه نداشته است، ترتیب تولد بوده است. او در بررسی زمینه های دوران کودکی بیمارانش اهمیّت فراوانی برای ارتباط بین شخصیت و ترتیب تولد قائل است. به اعتقاد وی، تجارب اجتماعی کودکان به ترتیب تولد با یکدیگر تفاوت خواهد داشت و این عامل در شکل بخشی شخصیت های آتی آنها تفاوت ایجاد می کند. به عنوان مثال فرزند نخست خانواده از بیشترین توجه برخوردار است و این امر تا تولد فرزند دوم که به منزله خلع توجه کامل از اوست ادامه می یابد. نتیجه اینکه در فرزند نخست، به دلیل احساس عدم امنیت در خانواده نوعی خصومت نسبت به دیگران پدیدار می شود ( فروید فرزند نخستین بود) به بیان آدلر اغلب جنایتکاران، روان نژندان و الکلی ها از فرزندان نخست خانواده بوده اند. او در ضمن پژوهش های خود به این نتیجه می رسد که فرزند دوم خانواده به طور افراطی جاه طلب، متمرّد و حسود است و مدام می کوشد تا تفوّق و برتری اش را بر فرزند نخست به اثبات برساند. با این وجود آدلر او را در مقایسه با فرزند نخست و فرزند آخر خانواده سازگارتر و بهنجار تر می یابد و اظهار می دارد که فرزند آخر، اغلب لوس بار آمده و یک مشکل رفتاری برای والدین خواهد بود.

 
کارن هورنای(1885-1952)

هورنای، طرفدار اولیه حقوق زن، به عنوان روان کاو پیرو فروید در برلین تعلیم دید. وی کارهایش را به عنوان اصلاح کننده و بسط دهنده نظام فروید و نه مخالف با او توصیف می کند.
هورنای در هامبورگ کشور آلمان متولد شد. پدرش ناخدای کشتی و مردی مذهبی و کج خلق و از مادرش که زنی روشنفکر و سرزنده بود چندین سال مسن تر بود.
کودکی هورنای اصلا تعریفی نداشت. مادرش او را طرد می کرد و برادر بزرگترش را بیشتر دوست می داشت، و پدرش قیافه و هوش او را پیوسته تحقیر می کرد، و در او احساس شدید بی ارزشی و خصومت به وجود می آورد. این فقدان محبت چیزی را که بعدها «اضطراب اساسی» نامید در او پرورش داد، و این نمونه دیگری از نفوذ تجارب شخصی نظریه پرداز بر دیدگاهش در باره شخصیت را نشان می دهد (رابینز، 1978، به نقل از تاریخ روانشناسی نوین).
علیرغم مخالفت پدر، هورنای وارد دانشکده پزشکی دانشگاه برلین شد و درجه دکترا پزشکی خود را در 1913 دریافت کرد. طبابت خصوصی را در1919 آغاز کرد و به عضویت هیأت علمی انستیتو در آمد.
هورنای در 15 سال بعد مقاله های زیادی نوشت که بیشتر آنها درباره مسایل شخصیت زنان و بیانگر مخالفتش با برخی از مفاهیم فرویدی بود. در 1932 به عنوان مدیر وابسته انستیتوی روانکاوی شیکاگو به ایالات متحده امریکا رفت. او ضمن اشتغال به طبابت خصوصی، در انستیتوی روانکاوی نیویورک به تدریس پرداخت، اما نارضایی فزاینده درباره اندیشه های نظریه فروید او را بر آن داشت تا از این گروه جدا شود. او انستیتوی روانکاوی امریکا را تاسیس کرد و تا هنگام مرگ در ریاست آن باقی ماند.
او ابتدا خود را به عنوان شاگرد فروید می دانست و چند تا از اصول اصلی او را پذیرفت. «هر چند آنچه را که پایه های تعالیم فروید می دانستم حفظ کردم، دریافتم... که جستجوی من برای شناخت بهتر مرا به جهت هایی رهنمون شد که با نظریه های فروید متفاوت بود» (هورنای، 1945،ص13 به نقل از تاریخ روانشناسی نوین). اما، بخشهایی از نظام او به اندازه ای با فروید متفاوت است که به ندرت باز شناسی عقایدش که در چارچوب افکار فروید قرار گرفته اند دشوار می نماید.
هورنای معتقد بود که بعضی از فرضهای اساسی فروید از نفوذ روح زمان که وی در آن کار می کرد متأثر شده بود، و دیگر اینکه در سالهای دهه 193... و 1940. هنگامی که هورنای تدوین نظام خود را آغاز کرد، زمان به شدت تغییر یافته بود.آداب و رسوم فکری و فرهنگی تفاوت داشت و در نگرش ها نسبت به رفتار جنسی و نقش دو جنس تجدید نظر شده بود. بدیهی است، نظریه های فروید دیگر با روح زمان سازگاری نداشت.
نه تنها زمانی که هورنای در آن کار می کرد با زمان فروید تفاوت داشت، بلکه مکان آنان نیز متفاوت بود. هورنای نظریه هایش را در ایالات متحده تدوین کرد، که  نگرش های معروف خود را نسبت به مسایل جنسی داشت. به علاوه بیماران امریکایی او همانند بیماران اروپایی قبلی اش نبودند، و تفاوتهای آنها را تنها می توان به حساب نفوذهای اجتماعی گذاشت، و نه عوامل زیست شناختی، آن چنان که فروید ادعا می کرد.

1- بدینسان، هورنای با فروید موافق نبود که رشد شخصیت به نیروهای زیست شناختی غیر قابل تغییر وابسته است. او مقام برتر عوامل جنسی را انکار کرد، از اعتبار نظریه اُدیپی انتقاد، و مفهوم لیبیدو و ساختمان شخصیتی فرویدی را کنار گذاشت. هورنای در مخالفت با عقیده فروید که زنان بر اثر غبطه دستگاه تناسلی مردانه بر انگیخته می شوند، اظهار داشت که مردان بر اثر غبطه رحم بر انگیخته می شوند، یعنی به سبب توانایی زنان در زاییدن فرزند به آنان غبطه می خورند. هورنای عقیده داشت که این غبطه رحم و آزردگی ناشی از آن در مردها به صورت نا هشیار و از طریق رفتارهایی مانند تحقیر زنان و کم بها دادن به آنان، و پایین نگاه داشتن پایگاه آنان جلوه گر می شود. مردها با انکار تساوی حقوق زنان، به حد اقل رساندن فرصت های آنان برای خدمت به جامعهف و تحقیر تلاشهای آنان برای پیشرفت، می کوشند تا برتری به اصطلاح طبیعی خود را حفظ کنند. به نظر هورنای علت زمینه ساز این قبیل رفتارهای مردانه احساس حقارت ناشی از غبطه رحم است.

2- فروید و هورنای همچنین از نظر مفاهیم بنیادی درباره ماهیت انسان تفاوت داشتند:
بدبینی فروید در رابطه با «روان رنجوری» و درمان آن از بی اعتقادی عمیق او نسبت به ...نیکی انسان و رشد انسان برخاست. فرض او بر این بود که انسان محکوم به رنج بردن یا ویرانگری است... عقیده شخصی من این است که بشر استمداد و تمایل دارد تا قابلیت هایش را رشد دهد و به انسانی شایسته تبدیل شود...(هورنای، 1945، ص19، به نقل از تاریخ روانشناسی نوین).
تفاوت های دیگری هم وجود دارند، اما نکته مهم این است که هورنای بیشتر نظام فروید را رد می کرد. با وجود این، بعضی اصول خاص از قبیل مفهوم انگیزش ناهشیار و وجود انگیزه های غیر منطقی عاطفی فرویدی را پذیرفت.
نظام هورنای
مفهوم بنیادی نظریه هورنای اضطراب اساسی است که به صورت « احساس جدایی و درماندگی کودک در دنیایی که بالقوه خصومت گرا است» تعریف می شود (هورنای، 1945،ص41). این اضطراب اساسی می تواند نتیجه اعمال گوناگون والدین نسبت به کودک باشد، که از آن جمله اند نگرش سلطه گرانه، فقدان حمایت، فقدان محبت، و رفتار نامنظم و متغیر. هر آنچه که رابطه مطمئن بین کودک و والدین را مختل کند می تواند اضطراب به وجود آورد. بنابراین، اضطراب اساسی مادرزادی نیست، بلکه از عوامل محیطی و علل اجتماعی ناشی می شود.
برخلاف فروید که غرایز زندگی و مرگ را نیروهای برانگیزاننده اصلی میدانست، هورنای کودک در مانده را که در دنیایی خصومت گر و تهدید کننده در جستجوی امنیت خاطر است مورد توجه قرار داد. او ادعا می کرد که نیروی محرک بلامنازع رفتار انسان نیاز به سلامت، امنیت و رهایی از ترس است.
هورنای در این عقیده که شخصیت در اوان کودکی رشد می کند با فروید موافق بود، اما همچنین فکر می کرد که شخصیت می تواند در سراسر عمر تغییر یابد. در حالی که فروید جزئیات مراحل رشد روانی- جنسی را مطرح کرد، هورنای روش برخورد والدین با کودک درحال رشد را مورد توجه قرار داد. او هر گونه مراحل رشدی کلی مانند مرحله دهانی یا عقده ادیپ را انکار کرد. او می گفت که رشد احتمالی گرایش ها ی مقعدی، دهانی، یا آلتی نتیجه رفتارهای والدین است، و هیچ چیز در رشد کودک کلیت ندارد. همه  چیز به نیروهای فرهنگی و اجتماعی- محیطی وابسته است. هورنای کوشید تا نشان دهد تعارض های رشدی را که فروید به نیروهای زیست شناختی نسبت می داد می توان به نیروهای اجتماعی وابسته دانست.
بدینسان، هورنای تجارب اوان کودکی از جمله تعامل والدین با کودک را مرکز توجه قرار داد، زیرا والدین می توانند نیاز کودک به سلامت و ایمنی را ارضا کنند و یا موجب ناکامی آن شوند. محیطی که برای کودک  فراهم شده است و چگونگی واکنش کودک در برابر آن ساخت شخصیت را شکل می دهد.
هورنای 10 نیاز روان رنجوری را فرض کرد، از جمله نیازهای مربوط به محبت و تایید، اعتبار و حیثیت، پیشرفت شخصی، کمال و خود بسندگی. او بعدها نیازهای روان رنجوری را در سه طبقه جهت دار دسته بندی کرد: (1) حرکت به سوی مردم( سنخ تسلیم شونده)، مانند نیاز به محبت؛ (2) دوری جستن از مردم (سنخ جدا شده)، مانند نیاز به خود بسندگی؛ و (3) حرکت علیه مردم( سنخ پرخاشگر)، مانند نیاز به قدرت.
حرکت به سوی مردم مستلزم قبول درماندگی و کوشش برای جلب محبت دیگران و وابستگی به آنان است. این تنها راهی است که شخص می تواند در بودن با دیگران احساس ایمنی کند. دوری جستن از مردم مستلزم دورماندن از دیگران و اجتناب از هرگونه موقعیت وابستگی است. حرکتی علیه مردم مستلزم خصومت، طغیان، و پرخاشگری علیه دیگران است.
به عقیده هورنای هیچ یک از اینها راه واقع بینانه مقابله با اضطراب نیست. خود نیازها به دلیل ناهمساز بود نشان می توانند تعارض های اساسی را برانگیزانند. همین که شخص روشی را برای مقابله با اضطراب ایجاد کرد، از آن پس رفتارش انعطاف ناپذیر می شود و مانع از آن می گردد که رفتار او به شیوه های دیگری جلوه گر شود. هنگامی که یک رفتار تثبیت شده برای موقعیتی خاص نامناسب باشد، شخص نمی تواند آن را تغییر دهد تا مطابق خواسته های محیط عمل کند. این رفتارها وقتی که سنگر بندی مس کنند مشکلات شخص را شدت می بخشند زیرا در کل شخصیت او نفوذ می کنند، «مانند غده بد خیمی که تمامی بافت اندام  را فرا می گیرد، آنها سرانجام نه تنها رابطه شخص با دیگران بلکه همچنین رابطه او با خودش و با زندگی را به طور کلی در بر می گیرند» (هورنای، 1945، ص46).
هورنای عقیده داشت که تعارض های اساسی شخص روان رنجور نه مادرزادی است نه اجتناب ناپذیر، بلکه از موقعیت های نامطلوب کودکی سرچشمه می گیرند. اگر در خانواده کودک تفاهم ، احساس ایمنی، محبت، گرمی و صمیمیت وجود داشته باشد، از پیدایش تعارضهای اساسی پیشگیری می شود.
نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی که در باره آنان بحث شد ( آلفرد آدلر و کارن هورنای) وجه تشابه آشکاری با یکدیگر دارند و آن این است که هر دو نقش متغیر های اجتماعی را در رشد شخصیت مورد تأکید قرار داده اند. هر چند آنان به درجات مختلف خود را مدیون آثار فکری فروید می دانند، هر یک از نظامهایشان با عقیده فرویدی در رابطه با اولویت دادن به نیروهای زیست شناختی در شکل گیری شخصیت به شدت مخالف است.
اینان و دیگر نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی عقیده دارند که رفتار انسان نه به وسیله نیرو های زیست شناختی  بلکه به وسیله روابط میان فردی که شخص به ویژه در دوره کودکی ، در معرض آنها قرار می گیرد تعیین می شود.
همان گونه که تأثیر نیروهای زیست شناختی به حد اقل کاهش داده می شود، نقش لیبیدو و جلوه های آن، مانند عقده ادیپ و مراحل روانی- جنسی نیز کاهش می یابد. اضطراب و دیگر تظاهرات رفتار نابهنجار از غریزه، لیبیدو، و کش جنسی سرچشمه نمی گیرند، بلکه بر اثر روابط اجتماعی اولیه ایجاد می شوند. برخلاف نظریه جبرگرایی فرویدی، ما محکوم به اضطراب نیستیم، زیرا از راه تجارب اجتماعی مناسب در دوره کودکی می توان از آن جلوگیری کرد.
به نظر فروید، رفتار انسان تابع یک جبر کلی است. برعکس، نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی رفتار را انعطاف پذیر می دانند و معتقدند هر کس قادر است هشیارانه و به طور مستمر در رفتارش تغییر دهد. نهادهای اجتماعی ما نیز انعطاف پذیر و قابل تغییرند. گرچه نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی بر این مسئله آگاهند که آداب و رسوم اجتماعی فقط به تدریج و به دشواری می توانند تغییر کنند، آنان خوشبینانه معتقدند که افراد قادرند گونه ای از نظام اجتماعی را برای خود به وجود آورند که بیشترین تناسب را با نیازهایشان داشته باشد.

نویسنده : S.Hani M.M ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    نظرات شما()   لینک

+ روانشناسی شخصیت (قسمت اول)

نقد فروید از دیدگاه نو روانکاوان

مقدمه:
چنانچه در مورد ونت  و روان شناسی آزمایشی او صادق بود، تسلط انحصاری فروید بر روانکاوی نیز دیری نپایید. هنوز بیست سالی از بنیانگذاری این جنبش نگذشته بود که توسط روانکاوانی که در یک یا چند موضوع بنیادی با فروید مخالف بودند به گروههای رقیب تجزیه شد. آنان در زمان حیات فروید رویکردهای خود را پروراندند به این ترتیب که، هرچند جهت گیری روانکاوی فروید را کاملاً رد نکردند، اما کوشیدند آنچه را که به نظرشان نقص یا نارسایی جدی صورت بندی نظریه فروید محسوب می شد، اصلاح کنند. در واقع نو روانکاوان درصدد بر اندازی یا تغییر نظام او نبودند بلکه می خواستند آن را اصلاح کنند و در این راستا به انتقادهایی از فروید پرداختند.
ما ابتدا انتقادهای چهار نفر از برجسته ترین نوروانکاوان یعنی، کارل یونگ، آلفرد آدلر، کارن هورنای و اریک فرام را خواهیم گفت و سپس به انتقادهای نسل های بعدی یعنی روانکاوانی که نظریاتشان بر پایه نظریه فروید شکل گرفته بود، یعنی گوردون آلپورت، هنری موری و چند تن دیگر می پردازیم.
لازم به ذکر است که تا کنون کتابی مستقل پیرامون موضوع این پژوهش ( نقد فروید از دیدگاه نو روانکاوان) تألیف نشده و موضوع بسیار تازه و نو می باشد و باید از لابه لای سخنان پیروان فروید به این نقد ها پی برد. لذا با توجه به مجال اندک و بضاعت ناچیز در تهیه این یادداشت ها، آن را به دیده اغماض بنگرید و کمبودها و نقایص آن را بر نگارندگان، ببخشایید.
در این تحقیق، ما صرفا به دنبال نقد فروید از دیدگاه پیروان مکتب فروید (روانکاوان) بوده ایم و به سایر نقد ها بر فروید یا نقد نظریات خود نو فرویدیان (نو روانکاوان) نپرداخته ایم.
 

 

مکتب روان تحلیل گری (روانکاوی)
زیگموند فروید (1856-1939)

تحلیل روانی به عنوان یک مکتب در وهله نخست بر افکار فروید در مراحل بعدی بر نظریات پیروان او متمرکز است. فروید در ابتدا علاقه اش متوجه تمدن، فرهنگ انسانی، ارتباطات انسانی و حتی تاریخ نظامی گری بود. نظریه داروین علاقه او را برای شناخت علمی حیات، که شک و تردید هایی در او انگیخته بود تشدید کرد. لذا به طب نه به عنوان کار پزشکی، بلکه به عنوان تحقیقات علمی روی آورد. پس از اتمام دوره پزشکی به پژوهش در زمینه زیست شناسی پرداخت به طوری که متجاوز از چهارصد «مارماهی نر» را تشریح کرد. نتایج این تحقیق موجب انگیزشی شد تا به تحقیق در ارتباط با جنسیت ادامه دهد، لذا دامنه مطالعات خود را به سمت فیزیولوژی سوق داد و به تحقیق در مورد نخاع شوکی ماهی ادامه داد. همزامان با یکی از دانشمندان دیگر به کشف خواص بی حسی کوکائین نایل آمد که این کشف به نام او ثبت نشد.
دوستی فروید با بروئر تأثیر بسزایی بر او گذاشت. بروئر با هیپنوتیزم و خواب مصنوعی توانست علائم مرضی را کاهش دهد. مشهورترین مورد در درمان، دختری به نام «آنا او» بود که فروید و بروئر بیشترین درمانها را بر روی او انجام میدادند. پس از آن و بخصوص با همکاری با «شارکو» رفته رفته نقش مسائل و مشکلات جنسی در اختلالات بیماران فروید پر رنگ تر شد.
عوامل مهم دیگری که در شکل گیری مکتب روان تحلیلی فروید مؤثر بوده است جوّ روشنفکرانه قرون هیجدهم و نوزدهم و نظریه لذت گرایی (Hedonism) است. در اواخر قرن نوزدهم برخی از پژوهشگران به تحقیق درباره جنسیت پرداختند و کوشش آنها بر این بود که «تابو» هایی را که بازداری را در انسان آن عصر به وجود می آورد، از میان بردارند.
نخستین نظام روانکاوانه «روانشناسی نهاد» بر مفاهیم اساسی سه گانه زیر استوار بوده است:
 «ناخودآگاه پویا»: اشاره به ابعادی از ناخودآگاه که به واسطه اضطراب واپس زده شده است.
«لیبیدو»: منبع انرژی روانی.
«انتقال»: مفهوم ارتباط هیجانی بین بیمار و درمانگر.
«مقاومت»: هر عاملی که سدّ راه درمان شود.
فروید در روش درمانی خود از تکنیک تداعی آزاد  استفاده می کرد و معتقد بود که رؤیاهای بیماران می توانند به عنوان منابع ارزشمند و معنی داری برای موضوعات هیجانی باشند. بنا بر این به تحلیل رویا  را بخشی از روش درمانی خود قرار داد.
او بر «ناخودآگاه» به عنوان بخشی از وجود انسان که تفکرات و احساسات در آن به طور مستقیم و غیر مستقیم بر رفتار انسان تأثیر می گذارد، تأکید فراوان داشت.
فروید ساختار شخصیت انسان را متشکل از سه نظام عمده دانست؛ «نهاد»، «من» و «فرامن». که این سه، با یکدیگر اثرات متقابلی دارند. او معتقد بود که رفتار انسان تقریبا به طور پایا حاصل تعامل این نظامهای سه گانه است.
نهاد، منبع انرژی روانی است و نیروی مورد نیاز عملکرد دو نظام دیگر را تأمین می کند. هدف نهاد اجتناب از درد و کسب لذت است.
من، رابط و واسطه بین نهاد و فرامن است و نیروی خود را از نهاد می گیرد. من، می کوشد تا بین خواسته های نهاد، فرامن و دنیای خارج تلفیقی به وجود آورد و اغلب در این راه فشار های زیادی را متحمل می شود.
فرامن، بازنمای ارزشهای مرسوم و ایده آل های اجتماعی درونی شده است که توسط والدین به کودک عرضه گردیده است و به وسیله نظامی از پاداش و تنبیه که بر کودک تحمیل می شود ، تقویت می گردد.
فروید معتقد بود که غرایز را می توان تحت دو عنوان کلی «غریزه زندگی» و «غریزه مرگ» مطرح ساخت. غریزه زندگی نظیر گرسنگی، تشنگی و جنسی به هدف بقای افراد یک نوع خدمت می کند و انرژی مورد استفاده آن «لیبیدو» نام دارد. بیشترین توجه فروید در مورد غریزه زندگی، غریزه جنسی است. غریزه مرگ یا تخریب بدین معناست که هر انسانی عاقبت می میرد و هدف تمام زندگی مرگ است و این فرایند در ناخودآگاه وی جاری است.
در سال 1902 همکاران فروید که در میان آنها الفرد آدلر و گوستایونگن نیز جای داشتند، به علت تاکید فروید و نقش کلیدی جنسیت در مطالعات فروید از او جدا شدند. البته هم کسانی که اینجا ذکر شدند و هم دیگر طرفداران مکتب فروید، بعد ها ایرادات و انتقاداتی به او کردند که ما اکنون به برخی از آنان اشاره می کنیم.
 

کارل گوستاو یونگ (1875-1961)

یونگ، در دهکده ای در کشور سویس و در میان خانواده ای تحصیل کرده متولد شد. به گفته خود او دوران کودکی اش با تنهایی، جدایی و ناخرسندی گذشته بود، پدرش کشیشی بود  که آشکارا ایمانش را از دست داده و اغلب بد خلق بود. مادرش از اختلال های هیجانی رنج می برد و رفتاری گوناگون و غیر قابل پیش بینی داشت، در یک لحظه از کدبانویی خوشحال به دیوی جادوگر صفت تغییر حالت میداد که زیر لب حرفهای بی ربط می زد.
یونگ در ابتدا تمایل داشت که باستان شناس شود اما پزشکی را برگزید و در سال 1900 در این رشته فارغ التحصیل شد و سپس به روانپزشکی روی آورد. در سال 1905 به عنوان استاد روانپزشکی منصوب شد. در سال 1900 ، یونگ پس از مطالعه کتاب «تعبیر رویا»ی فروید که آن را به عنوان یک شاهکار تلقی کرده بود، به فروید علاقمند شد. در سال 1906 بین یونگ و فروید ارتباط برقرار شد و یک سال بعد یونگ برای ملاقات فروید عازم وین گردید. گرچه این ملاقات آغازی هیجان انگیز داشت، اما دیری نپایید.
برخلاف برخی دیگر از پیروان فروید، یونگ پیش از این ارتباط، روانپزشک صاحب نامی بود که علاوه بر تألیف، در نخستین دیدارش با فروید دارای عقاید مشخصی نیز بود. لذا اگرچه او به عنوان یکی از پیروان فروید به حساب می آمد، اما هرگز و حتی در ملاقات اولیه اش به طور دربست پذیرای نظریه های فروید نشد. چنانچه با وجود احتمال خدشه دار شدن ارتباط دوستانه اش با فروید در همان سالهای اولیه آشنایی در کتابی به نام «روانشناسی ناخود آگاه» به بیان انتقاداتی  از این نظریه پرداخت و به همین دلیل پس از نگارش کتاب به مدت دو ماه از انتشار آن خودداری کرد.
در سال 1911 به واسطه کوشش های فراوان فروید، یونگ به عنوان نخستین رئیس انجمن بین المللی روان تحلیل گری منصوب شد. زمان کوتاهی پس از انتخاب یونگ، دوستی بین او و فروید به سردی گرایید. او هم در کتابش و هم در مجموعه سخنرانی هایش در دانشگاه فوردهام، اهمیت نقش جنسیت را در گستره شخصیت، کاهش می داد و مفهوم متفاوتی از لیبیدو عرضه می کرد. این اختلاف دیدگاهها در سال 1912 به اوج خود رسید.
 
نقد یونگ بر فروید

1- اولین نقد یونگ بر فروید مربوط به ماهیت «لیبیدو» و تأکید بیش از اندازه فروید بر مسائل جنسی می شد. در حالیکه فروید اغلب لیبیدو را در قالب اصطلاحات جنسی می آورد، یونگ آن را یک  « انرژی حیاتی تعمیم یافته» می داند که جنسیت تنها یک بخش آن را تشکیل می دهد. از دیدگاه یونگ، این انرژی حیاتی لیبیدویی، در رشد و بلوغ انسان تظاهر می نماید و همانند سایر انواع فعالیت ویژگی باز تولیدی دارد ( مکاتب روانشناسی و نقد آن، 1380، ص328).
این مسئله که یونگ نیروی حیاتی اساسی را منحصراً به میل جنسی مربوط نکرد به وی آزادی عمل داد تا بر خلاف فروید که رفتار را تنها بر حسب میل جنسی می توانست تعبیر کند، آن را به  صورت های مختلف مورد تعبیر قرار دهد. به عنوان مثال، به نظر یونگ در سه تا پنج سال اول زندگی که یونگ آن را مرحله پیش جنسی می نامید انرژی لیبیدویی صرف رشد و تغذیه کودک می شود و هیچ نشانه ای از دلالت جنسی به مفهوم فرویدی آن در این سالهای اولیه زندگی وجود ندارد.
نقد دیگر یونگ بر فروید در مورد «عقده ادیپی» فروید بود. یونگ عقده ادیپی فروید را قبول نداشت و دلبستگی کودک به مادر را به حسب نیاز وابستگی توجیه می کرد، در رابطه با ارضا ها و رقابت هایی که با نقش مادر به عنوان منبع مولد غذا پیوند دارد. یونگ عقیده داشت همچنانکه کودک رشد می کند و کارکرد جنسی اش تحول می یابد، کارکاردهای تغذیه ای دارای پوششی از احساس های جنسی می شود. به نظر یونگ انرژی لیبیدویی تنها پس از بلوغ جنس است که شکل دگرخواهی جنسی را به خود می گیرد. یونگ روی هم رفته وجود عوامل جنسی را انکار نکرد، بلکه نقش کشش جنسی را به یکی از چند کششی که لیبیدو را تشکیل می دهد کاهش داد.

2- دومین نقد اساسی یونگ بر فروید در جهت نیروهایی است که در شخصیت انسان تأثیر می گذارند. در حالیکه فروید افراد را قربانی رویدادهای کودکی می دانست، یونگ معتقد بود که شخصیت ما به وسیله هدفها، امیدها، و اشتیاقهای آینده و همچنین گذشته ما شکل می گیرد، رفتار ما کاملا به وسیله تجارب کودکی تعیین نمی شود بلکه در دوره بعدی زندگی هم تغییر می کند. یونگ می گفت: انسان نه تنها به سبب گذشته، بلکه به آرزوی آینده زنده است. در واقع یونگ در ساخت روان آدمی برای علیت و غایت اهمیت یکسانی قائل بود در حالیکه فروید تنها به جنبه علی انگیزه های بشر توجه می کرد (شاملو، 1382، ص45).

3- سومین نقد یونگ بر فروید در تأکید بر نا هوشیاری بود. یونگ حتی بیش از فروید بر نا هوشیاری تأکید داشت و معتقد بود فروید فقط به بخشی از نا هوشیاری توجه داشته است  و مفهوم ناهشیاری را دقیقاً نشکافته است. او کوشش کرد تا ناهشیار را عمیق تر بکاود و بُعد تازه ای به آن افزود، یعنی تجارب ارثی نوع انسان و آنهایی که انسان از اجداد حیوانی به ارث برده است (ناهشیاری جمعی ).
یونگ اصطلاح روان را برای اشاره به ذهن به کار می برد و معتقد بود روان از سه سطح تشکیل شده است؛ هشیاری، ناهشیاری شخصی و ناهشیاری جمعی. من در مرکز هشیاری است که معمولا با مفهومی که از خودمان داریم یکی است، هشیاری شامل ادراکات و خاطره هاست و راه ارتباط با واقعیت است که ما را قادر می سازد تا با محیط خود انطباق یابیم. او هشیاری را در مقایسه با ناهشیاری در درجه دوم اهمیت می دانست . جنبه هشیار روان مانند بخش قابل رؤیت یک جزیره است. در زیر این بخش کوچک که بالاتر از سطح آب دیده می شود بخش بزرگ و ناشناخته ای وجود دارد. توجه یونگ به همین پایه سحر آمیز و پنهان معطوف بود.
او برای ناهشیاری ، دو سطح قائل بود. ناهشیاری شخصی درست در زیر هشیاری قرار دارد که به خود تعلق دارد و شامل همه خاطره ها، تکانه ها، آرزوها، ادراکات ضعیف و تعدا بیشماری از دیگر تجارب مربوط به زندگی فردی است که سرکوب یا فراموش شده اند. با این وجود رویدادهای موجود در ناهشیاری شخصی را به آسانی می توان به خود آگاهی هشیار فراخواند پس سطح ناهشیاری شخصی خیلی عمیق نیست.
در زیر ناهشیاری شخصی سومین و عمیق ترین سطح روان یعنی ناهشیاری جمعی جای دارد. که برای فرد، ناشناخته است و تمامی تجارب نسل های پیشین را از جمله اجداد حیوانی ما را شامل می شود. ناهشیار جمعی همه رفتارهای زمان حال را جهت می دهد و بنابراین قوی ترین نیروی شخصیت است برخلاف تجارب موجود در ناهشیاری شخصی، تجارب تکاملی ناهشیار را به یاد نمی آوریم و تصوری از آن ندارم. در حقیقت به هیچ وجه از آنها آگاه نیستیم.
با در نظر گرفتن مثال جزیره، شماری از جزایر کوچک که از سطح آب بالا آمده اند نشانگر خود آگاهی های هشیار فردی عده ای از اشخاص اند. سرزمین هایی که تقریبا زیر آبند که بر اثر عمل جذر و مدّ نمایان می شوند بیانگر ناهشیاری شخصی هر یک از افرادند، کف اقیانوس که نهایتا همه جزایر بر آن استوارند ناهشیاری جمعی است (شولدز به نقل از سیف و همکاران: 1372، ص302).

4- در واقع یکی از انتقادات یونگ بر فروید این بود که فروید آنچنان که باید اهمیتی برای عوامل نژادی و تکاملی در ساخت شخصیت قائل نبود، در حالیکه یونگ شخصیت هر فرد را محصول تاریخ قرون و اعصار اجداد او می داند به نظر او شخصیت انسان امروزی بر اساس تجارب جمعی-تصاعدی نسل های گذشته و حتی انسانهای اولیه شکل گرفته است ( شاملو، 1382، ص46).

5- از جمله نقد های یونگ بر فروید در نظام شخصیتی او بود. فروید نظام شخصیتی را متشکل از نهاد، من و فرامن میدانست و هدف من را تعادل بین نهاد و فرامن و کسب لذت از راه کاهش تنش ارزیابی می کرد. اما یونگ نظام شخصیتی را مرکب از 4 عنصر می دانست که عبارتند از «نقاب »، «آنیما »و «آنیموس »، «سایه » و «خود ».
نقاب: عبارت است از صورتک با ماسکی که  هر فرد در رابطه با توقعات و معیارهای اجتماعی، فرهنگی و... به چهره می زند. در واقع نقاب ما را به گونه ای که میخواهیم در جامعه ظاهر شویم نشان می دهد. این مفهوم تا حدی شبیه مفهوم فراخود (فرامن) در نظریه فروید است.
آنیما و آنیموس: یعنی هر یک از دو جنس هر دو گرایش نرینگی و مادینگی را از خود نشان می دهند. آنیما به معنای خصایص مادینگی در مردان و آنیموس بیانگر خصایص نرینگی در زنان است.
سایه: بخش پست و حیوانی شخصیت است. و شامل تمامی امیال و فعالیت های غیر اخلاقی و هوس آلود وضع شده است. سایه منبع برانگیختگی و هیجان عمیق است. تقریبا شبیه مفهوم نهاد در نظریه فروید است.
اما نقد یونگ بر فروید در جنبه «خود» بود. یونگ خود را مهمترین بخش نظام شخصیتی می دانست. خود که از همه جنبه های ناهشیار تشکیل شده است برای تمامی ساختمان شخصیت وحدت و ثبات فراهم می آورد. یونگ برخلاف فروید هدف خود را خودشکوفایی یعنی توازن و رشد کامل یا کمال همه جنبه های شخصیت می دانست نه کسب لذت از راه کاهش تنش. او عقیده داشت که این حالت تا پیش از میانسالی به وقوع نمی پیوندد.

6- از دیگر انتقادات یونگ این بود که فروید جهت انرژی لیبیدوی را بیان نکرده است و توضیح کاملی از آن ارایه نداده است. بنابراین یونگ بحث از درون گرایی و برون گرایی را بر حسب جهت جریان انرژی لیبیدو تعریف کرد. او آنها را به عنوان دو نگرش و یا شیوه های واکنش به موقعیت های خاص تلقی می کرد و آنها را بخشی از نظام هشیاری می دانست. در برونگرا، لیبیدو به خارج از خود و به سوی رویدادهای خارجی اشخاص و موقعیت ها معطوف است. اما در درونگرا، جریان لیبیدو به سوی درون است. درونگرا بیشتر مآل اندیش و درون نگر و در برابر نفوذ های بیرونی مقاوم است ونسبتاً مردم گریز و کم رو است.

نویسنده : S.Hani M.M ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    نظرات شما()   لینک