psychologist-student


+ روانشناسی شخصیت(قسمت دوم)

نقد فروید از دیدگاه نو روانکاوان

آلفرد آدلر

 

1- زندگینامه: (کتاب تاریخ روانشناسی نوین ص 309 و ص 310)
«نظریه آدلر و نقد های او بر فروید»
دیدگاه های نظری آدلر و فروید کاملا متفاوت بود و از این رو او نقدهای اساسی را بر فروید وارد می ساخت.

1- آدلر معتقد بود که فروید از نقش عوامل اجتماعی غافل بوده است و بیش از حد بر غرایز جنسی تأکید داشته است. آدلر عقیده داشت که رفتار انسان نه به وسیله نیروهای زیست شناختی بلکه به وسیله نیروهای اجتماعی تعیین می شود. او اظهار داشت که ما شخصیت را تنها با بررسی روابط اجتماعی شخصی و نگرش هایش نسبت به دیگران می توانیم بشناسیم. آدلر پیشنهاد کرد که این علاقه اجتماعی، که می توان آن را به عنوان استعداد مادرزادی برای همکاری با دیگران جهت رسیدن به هدفهای شخصی و اجتماعی تعریف کرد در کودکی رشد می کند. نخستین موقعیت اجتماعی یک کودک، ارتباطش با مادر است که از ابتدای روز تولد آغاز می شود. و به واسطه مهارت تربیتی کودک، علاقه کودک نسبت به شخص دیگر پیدا می شود. هر گاه مادر بداند که چگونه این علاقه را در جهت همکاری  و تعاون تربیت کند در آن صورت، کلیه ظرفیت های مادر نوزادی و اکتسابی کودک در جهت احساس اجتماعی متمرکز خواهد شد (آدلر، 1930، به نقل از مکتب های روانشناسی و نقد آن، 1380، ص329).

2- نقد دیگر آدلر بر فروید این بود که فروید شخصیت را به بخش های جداگانه تقسیم می کرد و این در حالی است که از دید آدلر شخصیت، یگانه است و دارای وحد و یکپارچگی است.

3- آدلر شدیداً مخالف این بود که تمایلات جنسی، پایه انگیزش انسان باشد. او در مقابل عقیده داشت که یک احساس کلی حقارت  نیروی تعیین کننده رفتار است. چنانکه آشکارا در زندگی خودش چنین بود، آدلر در ابتدا این احساس حقارت را به قسمتهای معیوب بدن ربط می داد. کودکی که دارای یک نقص عضو ارثی است، با تأکید بیش از اندازه بر کارکرد ناقص آن سعی می کند نقص را جبران کند. به عنوان مثال، دموستین با تلاش فراوان بر لکنت زبانش فائق آمد و سخنور بزرگی شد. همچنین کودکی که بدنی ضعیف دارد ممکن است با تمرین زیاد ضعف خود را جبران کند و به صورت ورزشکاری در آید.

4- آدلر معتقد بود که فروید نقش آینده را در رشد شخصیت و پویایی انسان نادیده گرفته است. در حالیکه فروید گذشته را به عنوان عامل مؤثر در رفتار مورد تأکید قرار می داد جهت گیری آدلر به سوی آینده بود. او معتقد بود کوشش برای اهداف آینده می تواند در رفتار کنونی انسان بسیار مؤثر باشد. تلاش برای هدفهای آینده یا پیش بینی رویدادهای آینده می تواند رفتار زمان حال ما را تغییر دهد و بر آن تأثیر گذارد. به عنوان مثال کسی که با تر از لعن جاوادنة پس از مرگ به سر می برد، مطابق همین انتظار رفتار می کند. البته آدلر هیچگاه نقش دوران کودکی را در شخصیت انسان نفی نکرد اما آینده را نیز در رفتار انسان بسیار مؤثر می دانست. او در توضیح احساس حقارت که منشأ اصلی انگیزش می داند می گوید: درماندگی و کوچکی اندام کودک یک احساس حقارت کلی را در همه انسانها به وجود می آورد بنابراین کودکی در رشد شخصیت بسیار مهم است.

5- ازجمله اشکالات آدلر بر فروید مربوط به هشیاری است. به نظر او فروید به هشیاری آنچنان که باید نپرداخته است و از اهمیت آن غافل بوده. فروید به تعیین کننده های ناهشیار رفتار توجه داشت در حالیکه آدلر هشیاری را مورد تأکید قرار می داد. او انسان را موجودی هوشیار می دانست که از انگیزه های خود آگاه است. او در توضیح نظریه خود پیرامون قدرت خلاق خود می گوید: ما استعداد آن را داریم که شخصیتمان را مطابق سبک زندگی خود تعیین کنیم. قدرت خلاق نشانگر اصل فعال هستی انسان است. به عبارت دیگر قدرت خلاق یعنی ما هشیارانه در ساختن شخصیت و سرنوشت مان دست اندر کاریم. در واقع اشخاص توانایی این را دارند که در تعیین سرنوشت خود مستقیما مشارکت کنند نه اینکه منفعلانه منتظر بمانند تا تجارب گذشته، سرنوشت شان را تعیین کند.
از این گفته ها چنین استنباط می شود که اولاً آدلر معتقد است انسان هشیارانه شخصیت خود را می سازد و ثانیاً انسان اختیار دارد. بر خلاف فروید که بر جنبه ناهشیار تأکید می کرد و متمایل به نوعی جبر گرایی بود.
همچنین در جای دیگری در ضمن توضیح احساس حقارت بیان می دارد که: احساس حقارت حتی در دوران کودکی هشیارانه است و کودک از آن آگاهی دارد و هشیارانه در صدد برطرف کردن آن است.

6- آدلر در نقدی دیگر هدف مهم انسان را برتری جویی می دانست نه کسب لذت جنسی. او معتقد بود افراد برای رسیدن به این هدف ها از رفتارهای گوناگون استفاده می کنند. ما تلاش برای برتری جویی را به صورت های مختلف جلوه گر می سازیم و هر یک از ما شیوه شخصی خود را برای پاسخ در خود پرورش می دهیم. که آدلر آن را «سبک زندگی» می نامید. سبک زندگی شامل رفتارهایی است که به وسیله آنها حقارت واقعی یا خیالی خود را جبران می کنیم. در مورد مثال کودکی که ضعف بدنی دارد سبک زندگی شامل فعالیت هایی مانند ورزش و تمرین است که به افزایش نیرومندی بدنی او منتهی می شود. این سبک زندگی در کودک شکل می گیرد، پس باید با دقت داشت که اولاً هدف برتری جویی و فائق آمدن بر احساس حقارت است نه کسب لذت جنسی. و ثانیاً فرد، سبک زندگی خود را هشیارانه می آفریند نه ناهشیارانه. «به علاوه از این دیدگاه، جنسیت به عنوان یک سائق غالب مطرح نمی شود بلکه به عنوان یکی از وسایل در جهت برتری تلقی می شود.» کوشش برای برتری، امری ذاتی و سبب همه پیشرفت های فردی و اجتماعی است (مکاتب روانشناسی و نقد آن، ص328).

7- آدلر به تفسیر هایی که فروید درباره پدیده ها می کرد انتقاد داشت و تفسیرهای جدیدی ارائه می داد. به طور مثال در حالیکه پیروان فروید تأکید «روزولت» بر شدت عمل و انجام کارهای بزرگ را احتمالا به عنوان دفاعی بر علیه اضطراب اختگی به حساب می آورند، آدلر آن را نشانه ای از مکانیزم های دفاعی علیه احساس حقارت مربوط به ضعف های دوران کودکی می داند. یا درحالی که فروید و همفکرانش ممکن است پرخاشگری بسیار شدید یک زن را نشانه غبطة وی به احلیل (آلت تناسلی مرد) بدانند، آدلر و پیروانش کار وی را بیانگر اعتراض به احلیل یا طرد نقش قالبی زمانه که همراه با ضعف و احساس حقارت است به حساب می آورند (پِروین، ترجمه پروین کدیور، 1381، ص171).

8- از دیگر نکاتی که به نظر آدلر فروید به آن توجه نداشته است، ترتیب تولد بوده است. او در بررسی زمینه های دوران کودکی بیمارانش اهمیّت فراوانی برای ارتباط بین شخصیت و ترتیب تولد قائل است. به اعتقاد وی، تجارب اجتماعی کودکان به ترتیب تولد با یکدیگر تفاوت خواهد داشت و این عامل در شکل بخشی شخصیت های آتی آنها تفاوت ایجاد می کند. به عنوان مثال فرزند نخست خانواده از بیشترین توجه برخوردار است و این امر تا تولد فرزند دوم که به منزله خلع توجه کامل از اوست ادامه می یابد. نتیجه اینکه در فرزند نخست، به دلیل احساس عدم امنیت در خانواده نوعی خصومت نسبت به دیگران پدیدار می شود ( فروید فرزند نخستین بود) به بیان آدلر اغلب جنایتکاران، روان نژندان و الکلی ها از فرزندان نخست خانواده بوده اند. او در ضمن پژوهش های خود به این نتیجه می رسد که فرزند دوم خانواده به طور افراطی جاه طلب، متمرّد و حسود است و مدام می کوشد تا تفوّق و برتری اش را بر فرزند نخست به اثبات برساند. با این وجود آدلر او را در مقایسه با فرزند نخست و فرزند آخر خانواده سازگارتر و بهنجار تر می یابد و اظهار می دارد که فرزند آخر، اغلب لوس بار آمده و یک مشکل رفتاری برای والدین خواهد بود.

 
کارن هورنای(1885-1952)

هورنای، طرفدار اولیه حقوق زن، به عنوان روان کاو پیرو فروید در برلین تعلیم دید. وی کارهایش را به عنوان اصلاح کننده و بسط دهنده نظام فروید و نه مخالف با او توصیف می کند.
هورنای در هامبورگ کشور آلمان متولد شد. پدرش ناخدای کشتی و مردی مذهبی و کج خلق و از مادرش که زنی روشنفکر و سرزنده بود چندین سال مسن تر بود.
کودکی هورنای اصلا تعریفی نداشت. مادرش او را طرد می کرد و برادر بزرگترش را بیشتر دوست می داشت، و پدرش قیافه و هوش او را پیوسته تحقیر می کرد، و در او احساس شدید بی ارزشی و خصومت به وجود می آورد. این فقدان محبت چیزی را که بعدها «اضطراب اساسی» نامید در او پرورش داد، و این نمونه دیگری از نفوذ تجارب شخصی نظریه پرداز بر دیدگاهش در باره شخصیت را نشان می دهد (رابینز، 1978، به نقل از تاریخ روانشناسی نوین).
علیرغم مخالفت پدر، هورنای وارد دانشکده پزشکی دانشگاه برلین شد و درجه دکترا پزشکی خود را در 1913 دریافت کرد. طبابت خصوصی را در1919 آغاز کرد و به عضویت هیأت علمی انستیتو در آمد.
هورنای در 15 سال بعد مقاله های زیادی نوشت که بیشتر آنها درباره مسایل شخصیت زنان و بیانگر مخالفتش با برخی از مفاهیم فرویدی بود. در 1932 به عنوان مدیر وابسته انستیتوی روانکاوی شیکاگو به ایالات متحده امریکا رفت. او ضمن اشتغال به طبابت خصوصی، در انستیتوی روانکاوی نیویورک به تدریس پرداخت، اما نارضایی فزاینده درباره اندیشه های نظریه فروید او را بر آن داشت تا از این گروه جدا شود. او انستیتوی روانکاوی امریکا را تاسیس کرد و تا هنگام مرگ در ریاست آن باقی ماند.
او ابتدا خود را به عنوان شاگرد فروید می دانست و چند تا از اصول اصلی او را پذیرفت. «هر چند آنچه را که پایه های تعالیم فروید می دانستم حفظ کردم، دریافتم... که جستجوی من برای شناخت بهتر مرا به جهت هایی رهنمون شد که با نظریه های فروید متفاوت بود» (هورنای، 1945،ص13 به نقل از تاریخ روانشناسی نوین). اما، بخشهایی از نظام او به اندازه ای با فروید متفاوت است که به ندرت باز شناسی عقایدش که در چارچوب افکار فروید قرار گرفته اند دشوار می نماید.
هورنای معتقد بود که بعضی از فرضهای اساسی فروید از نفوذ روح زمان که وی در آن کار می کرد متأثر شده بود، و دیگر اینکه در سالهای دهه 193... و 1940. هنگامی که هورنای تدوین نظام خود را آغاز کرد، زمان به شدت تغییر یافته بود.آداب و رسوم فکری و فرهنگی تفاوت داشت و در نگرش ها نسبت به رفتار جنسی و نقش دو جنس تجدید نظر شده بود. بدیهی است، نظریه های فروید دیگر با روح زمان سازگاری نداشت.
نه تنها زمانی که هورنای در آن کار می کرد با زمان فروید تفاوت داشت، بلکه مکان آنان نیز متفاوت بود. هورنای نظریه هایش را در ایالات متحده تدوین کرد، که  نگرش های معروف خود را نسبت به مسایل جنسی داشت. به علاوه بیماران امریکایی او همانند بیماران اروپایی قبلی اش نبودند، و تفاوتهای آنها را تنها می توان به حساب نفوذهای اجتماعی گذاشت، و نه عوامل زیست شناختی، آن چنان که فروید ادعا می کرد.

1- بدینسان، هورنای با فروید موافق نبود که رشد شخصیت به نیروهای زیست شناختی غیر قابل تغییر وابسته است. او مقام برتر عوامل جنسی را انکار کرد، از اعتبار نظریه اُدیپی انتقاد، و مفهوم لیبیدو و ساختمان شخصیتی فرویدی را کنار گذاشت. هورنای در مخالفت با عقیده فروید که زنان بر اثر غبطه دستگاه تناسلی مردانه بر انگیخته می شوند، اظهار داشت که مردان بر اثر غبطه رحم بر انگیخته می شوند، یعنی به سبب توانایی زنان در زاییدن فرزند به آنان غبطه می خورند. هورنای عقیده داشت که این غبطه رحم و آزردگی ناشی از آن در مردها به صورت نا هشیار و از طریق رفتارهایی مانند تحقیر زنان و کم بها دادن به آنان، و پایین نگاه داشتن پایگاه آنان جلوه گر می شود. مردها با انکار تساوی حقوق زنان، به حد اقل رساندن فرصت های آنان برای خدمت به جامعهف و تحقیر تلاشهای آنان برای پیشرفت، می کوشند تا برتری به اصطلاح طبیعی خود را حفظ کنند. به نظر هورنای علت زمینه ساز این قبیل رفتارهای مردانه احساس حقارت ناشی از غبطه رحم است.

2- فروید و هورنای همچنین از نظر مفاهیم بنیادی درباره ماهیت انسان تفاوت داشتند:
بدبینی فروید در رابطه با «روان رنجوری» و درمان آن از بی اعتقادی عمیق او نسبت به ...نیکی انسان و رشد انسان برخاست. فرض او بر این بود که انسان محکوم به رنج بردن یا ویرانگری است... عقیده شخصی من این است که بشر استمداد و تمایل دارد تا قابلیت هایش را رشد دهد و به انسانی شایسته تبدیل شود...(هورنای، 1945، ص19، به نقل از تاریخ روانشناسی نوین).
تفاوت های دیگری هم وجود دارند، اما نکته مهم این است که هورنای بیشتر نظام فروید را رد می کرد. با وجود این، بعضی اصول خاص از قبیل مفهوم انگیزش ناهشیار و وجود انگیزه های غیر منطقی عاطفی فرویدی را پذیرفت.
نظام هورنای
مفهوم بنیادی نظریه هورنای اضطراب اساسی است که به صورت « احساس جدایی و درماندگی کودک در دنیایی که بالقوه خصومت گرا است» تعریف می شود (هورنای، 1945،ص41). این اضطراب اساسی می تواند نتیجه اعمال گوناگون والدین نسبت به کودک باشد، که از آن جمله اند نگرش سلطه گرانه، فقدان حمایت، فقدان محبت، و رفتار نامنظم و متغیر. هر آنچه که رابطه مطمئن بین کودک و والدین را مختل کند می تواند اضطراب به وجود آورد. بنابراین، اضطراب اساسی مادرزادی نیست، بلکه از عوامل محیطی و علل اجتماعی ناشی می شود.
برخلاف فروید که غرایز زندگی و مرگ را نیروهای برانگیزاننده اصلی میدانست، هورنای کودک در مانده را که در دنیایی خصومت گر و تهدید کننده در جستجوی امنیت خاطر است مورد توجه قرار داد. او ادعا می کرد که نیروی محرک بلامنازع رفتار انسان نیاز به سلامت، امنیت و رهایی از ترس است.
هورنای در این عقیده که شخصیت در اوان کودکی رشد می کند با فروید موافق بود، اما همچنین فکر می کرد که شخصیت می تواند در سراسر عمر تغییر یابد. در حالی که فروید جزئیات مراحل رشد روانی- جنسی را مطرح کرد، هورنای روش برخورد والدین با کودک درحال رشد را مورد توجه قرار داد. او هر گونه مراحل رشدی کلی مانند مرحله دهانی یا عقده ادیپ را انکار کرد. او می گفت که رشد احتمالی گرایش ها ی مقعدی، دهانی، یا آلتی نتیجه رفتارهای والدین است، و هیچ چیز در رشد کودک کلیت ندارد. همه  چیز به نیروهای فرهنگی و اجتماعی- محیطی وابسته است. هورنای کوشید تا نشان دهد تعارض های رشدی را که فروید به نیروهای زیست شناختی نسبت می داد می توان به نیروهای اجتماعی وابسته دانست.
بدینسان، هورنای تجارب اوان کودکی از جمله تعامل والدین با کودک را مرکز توجه قرار داد، زیرا والدین می توانند نیاز کودک به سلامت و ایمنی را ارضا کنند و یا موجب ناکامی آن شوند. محیطی که برای کودک  فراهم شده است و چگونگی واکنش کودک در برابر آن ساخت شخصیت را شکل می دهد.
هورنای 10 نیاز روان رنجوری را فرض کرد، از جمله نیازهای مربوط به محبت و تایید، اعتبار و حیثیت، پیشرفت شخصی، کمال و خود بسندگی. او بعدها نیازهای روان رنجوری را در سه طبقه جهت دار دسته بندی کرد: (1) حرکت به سوی مردم( سنخ تسلیم شونده)، مانند نیاز به محبت؛ (2) دوری جستن از مردم (سنخ جدا شده)، مانند نیاز به خود بسندگی؛ و (3) حرکت علیه مردم( سنخ پرخاشگر)، مانند نیاز به قدرت.
حرکت به سوی مردم مستلزم قبول درماندگی و کوشش برای جلب محبت دیگران و وابستگی به آنان است. این تنها راهی است که شخص می تواند در بودن با دیگران احساس ایمنی کند. دوری جستن از مردم مستلزم دورماندن از دیگران و اجتناب از هرگونه موقعیت وابستگی است. حرکتی علیه مردم مستلزم خصومت، طغیان، و پرخاشگری علیه دیگران است.
به عقیده هورنای هیچ یک از اینها راه واقع بینانه مقابله با اضطراب نیست. خود نیازها به دلیل ناهمساز بود نشان می توانند تعارض های اساسی را برانگیزانند. همین که شخص روشی را برای مقابله با اضطراب ایجاد کرد، از آن پس رفتارش انعطاف ناپذیر می شود و مانع از آن می گردد که رفتار او به شیوه های دیگری جلوه گر شود. هنگامی که یک رفتار تثبیت شده برای موقعیتی خاص نامناسب باشد، شخص نمی تواند آن را تغییر دهد تا مطابق خواسته های محیط عمل کند. این رفتارها وقتی که سنگر بندی مس کنند مشکلات شخص را شدت می بخشند زیرا در کل شخصیت او نفوذ می کنند، «مانند غده بد خیمی که تمامی بافت اندام  را فرا می گیرد، آنها سرانجام نه تنها رابطه شخص با دیگران بلکه همچنین رابطه او با خودش و با زندگی را به طور کلی در بر می گیرند» (هورنای، 1945، ص46).
هورنای عقیده داشت که تعارض های اساسی شخص روان رنجور نه مادرزادی است نه اجتناب ناپذیر، بلکه از موقعیت های نامطلوب کودکی سرچشمه می گیرند. اگر در خانواده کودک تفاهم ، احساس ایمنی، محبت، گرمی و صمیمیت وجود داشته باشد، از پیدایش تعارضهای اساسی پیشگیری می شود.
نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی که در باره آنان بحث شد ( آلفرد آدلر و کارن هورنای) وجه تشابه آشکاری با یکدیگر دارند و آن این است که هر دو نقش متغیر های اجتماعی را در رشد شخصیت مورد تأکید قرار داده اند. هر چند آنان به درجات مختلف خود را مدیون آثار فکری فروید می دانند، هر یک از نظامهایشان با عقیده فرویدی در رابطه با اولویت دادن به نیروهای زیست شناختی در شکل گیری شخصیت به شدت مخالف است.
اینان و دیگر نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی عقیده دارند که رفتار انسان نه به وسیله نیرو های زیست شناختی  بلکه به وسیله روابط میان فردی که شخص به ویژه در دوره کودکی ، در معرض آنها قرار می گیرد تعیین می شود.
همان گونه که تأثیر نیروهای زیست شناختی به حد اقل کاهش داده می شود، نقش لیبیدو و جلوه های آن، مانند عقده ادیپ و مراحل روانی- جنسی نیز کاهش می یابد. اضطراب و دیگر تظاهرات رفتار نابهنجار از غریزه، لیبیدو، و کش جنسی سرچشمه نمی گیرند، بلکه بر اثر روابط اجتماعی اولیه ایجاد می شوند. برخلاف نظریه جبرگرایی فرویدی، ما محکوم به اضطراب نیستیم، زیرا از راه تجارب اجتماعی مناسب در دوره کودکی می توان از آن جلوگیری کرد.
به نظر فروید، رفتار انسان تابع یک جبر کلی است. برعکس، نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی رفتار را انعطاف پذیر می دانند و معتقدند هر کس قادر است هشیارانه و به طور مستمر در رفتارش تغییر دهد. نهادهای اجتماعی ما نیز انعطاف پذیر و قابل تغییرند. گرچه نظریه پردازان روانشناسی اجتماعی بر این مسئله آگاهند که آداب و رسوم اجتماعی فقط به تدریج و به دشواری می توانند تغییر کنند، آنان خوشبینانه معتقدند که افراد قادرند گونه ای از نظام اجتماعی را برای خود به وجود آورند که بیشترین تناسب را با نیازهایشان داشته باشد.

نویسنده : S.Hani M.M ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    نظرات شما()   لینک