psychologist-student


+ روانشناسی شخصیت (قسمت سوم)

(نقد فروید از دیدگاه نوروانکاوان)

 

اریک فروم(1900-1980)

فروم به سال 1900 میلادی در آلمان به دنیا آمد و برخلاف یونگ، آدلر و هورنای پیش از آنکه به آموزش روانکاوی و انتخاب حرفه روان درمانگری بپردازد به مطالعه جامعه شناسی و روان شناسی پرداخت. و نظریه های او بیشتر به عنوان «فلسفه اجتماعی» شهرت یافته اند تا نظریه های محض روان شناختی. او روانکاوی را در انیستیتوی روانکاوی برلین آموخت و در سال 1980 میلادی در سوئیس درگذشت. کتاب های او نه تنها مورد توجه روان پزشکان، روان شناسان، جامعه شناسان، فیلسوفان و علمای دینی قرار گرفته ، بلکه در سرتاسر جهان نیز مقبول عامه مردم قرار گرفته است.
اریک فروم تحت تأثیر نظریات کارل مارکس و زیگموند فروید قرار گرفته است. در حقیقت می توان او را نظریه پرداز شخصیت در مارکسیسم دانست او نظریات مارک و فروید را در زمینه شخصیت با هم مقایسه کرد و تفاوت آن دو را بیان کرده ، سپس سعی کرده از تلفیق آن، نظریه ای ارائه دهد. ناگفته نماند که او، مارکس را در مقایسه با فروید، متفکری عمیق تر و برتر می دانست او مکتب خود را ، «انسان گرایی دیالکتیک» نامید. نوشته های فروم از دانشی عمیق و غنی درباره تاریخ، جامعه شناسی، ادبیات، فلسفه و روان شناختی برخوردار است (شاملو، 1380، ص95).

نقد اریک فرام بر فروید
1- او معتقد بود که فروید از تأثیر اجتماع بر انسان غافل بوده است و فقط بر نیازهای زیستی تکیه کرده است. اریک فرام سخت معتقد بود که اجتماع با ابعاد وسیع خود بر انسان اثر می گذارد. به عنوان مثال او معتقد است که انسان معاصر، خویشتن را از فطرت و طبیعت خویش آزاد ساخته و هم اکنون در وضعیتی است که خود را جدا از سایر انسان ها می یابد. احساس تعلق، وابستگی و امنیت یک کودک، تنها در گرو ارتباطات وی با والدینش است و وقتی به دوران بلوغ رسید، به استقلال دست می یابد، اما این استقلال، به بهای امنیت اولیه به دست می آمده است.
خلاصه اینکه ماهیت دیدگاه فروم را عوامل اجتماعی و فرهنگی تشکیل می دهند و عوامل زیست شناختی در آن نقش تعیین کننده ای ندارد.
2- او بر خلاف فروید بر این باور است که نیروی محرک نخستین در وجود انسان، ارضای سائق های غریزی نیست، بلکه تمایل به بازگشت به شرایط وابستگی و تعلق است. در کتاب «فرار آزادی» که در زمان تسلط رژیم نازی در سال 1948 نگارش یافته است، فروم به این نکته اشاره می کند که جاذبیت نازی برای مردم آن بود که آنها را از آزادی بی قید و شرط می رهانید و به وابستگی و تعلق، بازگشت می داد (مکاتب روان شناسی و نقد آن، 1381، ص 246).
3- برخلاف فروید که نیازهای انسان را ذاتی و منحصر در نیاز غریزه مرگ و غریزه حیات می دانست و ریشه فعالیت ها را نیاز جنسی توصیف می کرد، اریک فروم انسان را دارای پنج نیاز ویژه می دانست که از شرایط تنهایی سرچشمه می گیرد:
1- نیاز به ارتباط داشتن؛ به معنای برقرار کردن رابطه ای طبیعی، نزدیک و صمیمی با طبیعت و انسان.
2- نیاز به سرآمد بودن؛ انسان به عروج نیاز دارد که رفتن به فراسوی طبیعت حیوانی است. با توجه به این نیاز انسان ، طالب وجودی خلاق می شود و اگر جلوی این نیاز گرفته شود انسان به موجودی مخرب تبدیل می شود.
3- نیاز به ریشه داشتن؛ انسان نیاز دارد که به انسان ها و مکان ها تعلق داشته باشد. این نیاز در ابتدای زندگی توسط مادر برآورده می شود ولی بعد ها باید توسط دیگران  ارضاء شود.
4- نیاز به احساس هویت؛ هر انسانی احتیاج دارد که احساس کند خاص و منحصر است. این نیاز از طریق خلاقیت یا همانند سازی تحقق می یابد.
5- نیاز به داشتن قالب روانی؛ یعنی هر فرد یک جهان بینی نیاز دارد (شاملو، 1382، ص96).
بنا بر این می بینیم که او برخلاف فروید به نیازهای اجتماعی می پرداخت و منشأ این نیازها را از شرایط تنهایی می دانست.
 
نسل های بعدی
ملاحظه کردیم که نظریه روان کاوی فروید دیگر رویکرد منحصر به فردی برای شناخت شخصیت انسان نیست. گفتار ما درباره انتقاداتی که توسط وفاداران نوفرویدی مطرح گردید و انتقادات یونگ، آدلر، هورنای و اریک فورم بیان گردید.
از زمان فروید تا کنون نظریه های شخصیت و تحقیق درباره آن به گونه فزاینده ای رشد کرده است اما زمینه همه نظریات به گونه ای مختلف، مدیون کوشش های فروید در بنیان گذاری این مکتب هستند. فروید مانند ونت شالوده محکم و چالش انگیزی را فراهم کرده که نظریه پردازان بعدی توانستند نظریه هایشان را بر آن استوار کنند. به عنوان نمونه هایی از تکامل در نظریه شخصیت از زمان فروید تا کنون کارهای دو نفر از اعتاب او را مورد بحث قرار می دهیم و انتقادات آنها را به فروید پی می گیریم. آنها عبارتند از گوردون آلپورت و هنری موری (مورای).

گوردون آلپورت (1897-1967)

آلپورت در دوره طولانی و پربار حرفه اش در دانشگاه هاروارد، بیش از هر کس دیگر، مطالعه شخصیت را به صورت یک بخش مورد احترام علمی روانشناسان در آورد. آلپورت که خود هرگز روان کاوی نکرد و به درمان بیماران خصوصی نپرداخت، مطالعه شخصیت را از موقعیت بالینی بیرون آورد و آن را وارد دانشگاه کرد.
آلپورت در کودکی احساس جدایی و طرد شدن از سوی کودکان دیگر می کرد، اما زندگی خانوادگی اش توأم با خوشحالی و آکنده از اعتماد و محبت بود، برخلاف فروید و پیروان بلافصلش او، آلپورت فاقد آن نوع تجارب کودکی بود که مستقیماً در بزرگسالی به تدوین نظریه اش درباره شخصیت منجر شده باشد. شاید به همین دلیل است که از دیدگاه علمی و عقلی به این رشته روی آورد (شولدز، ترجمه سیف و همکاران، 1372، ص327).

انتقادات آلپورت به فروید
1- روان کاوی بیش از اندازه به انگیزه های ناهوشیار متمرکز است و انگیزه های هشیار را نادیده می گیرد. لذا آلپورت به تدوین دیگاهی از شخصیت پرداخت که متفاوت از دیدگاه فروید بود. او نقش ناهشیاری را در بزرگسالان بهنجار به حد اقل کاهش داد و اظهار داشت که آنان بیشتر به گونه ای منطقی و هشیارانه عمل می کنند. آلپورت گفت: تنها، روان رنجورها زیر نفوذ ناهشیار هستند.
2- او همچنین در مورد نقش تجارب و تعارض های کودکی در زندگی بزرگسالی با فروید مخالف بود و بر این عقیده پای می فشرد که ما از تجارب زمان حال و امید هایمان درباره آینده تأثیر بیشتری می پذیریم تا از عوامل گذشته.
3- آلپورت این اشکال را به فروید داشت که ما از طریق بررسی افراد رنجور پی به شخصیت انسان های سالم نمی بریم. او تنها روش بررسی شخصیت را مطالعه بزرگسالان بهنجار می دانست و استدلال می کرد که بین افراد بهنجار و روان رنجور هیچگونه شباهتی وجود ندارد و بنابراین هیچ مبنایی برای مقایسه آنها موجود نیست (شولدز، ترجمه سیف و همکاران، 1372، ص328).
4- او بر خلاف فروید بر یگانگی شخصیت تأکید داشت و بر تفاوت های فردی بسیار اصرار می ورزید به طوریکه قوانین و موضوع های جهان شمول که درباره همه افراد صدق کند (چنانچه فروید گفته بود) را قبول نداشت.
5- او با انتقاد از فروید معتقد بود که انگیزه از نظر کارکردی به هیچ تجربه دوره کودکی وابسته نیست. از نظر آلپورت هسته اصلی نظریه شخصیت برخورد آن با انگیزش است. او برای توضیح انگیزش در بزرگسال بهنجار، مفهوم خودمختاری کارکردی  را پیشنهاد کرد؛ نگیزه های انسان مستقل از اوضاع و احوال اولیه ای است که در آن بروز کرده اند. می توان این را به درختی قیاس کرد که از نظر کارکردی دیگر به دانه ای که از آن روییده است بستگی ندارد. درخت خودمختار می شود و درست همان گونه که نوع انسان بزرگسال چنین است به عنوان مثال شما هنگامی که حرفه خود را آغاز می کنید، با جدیت تمام کار خواهید کرد. شاید انگیزه شما در این تلاش کسب پول و تأمین آینده است. سالهای بعد هنگامی که شما موفق و از نظر مالی تأمین شده اید، هنوز هم ممکن است سخت کوشش کنید، هرچند به هدف های اصلی خود رسیده اید. به نظر آلپورت، انگیزش را نمی توان در دوره کودکی ردیابی کرد، بلکه تنها بر حسب رفتار و مقاصد زمان حال شخص می توان آن را شناخت (آلپورت، 1937).
6- آلپورت «نفس»  را جایگزین اصطلاح «خود»  کرد که آن را به معنای «مقتضی و مناسب» به کار می برد. خود آن چیزی است که به هر یک از ما تعلق دارد یا مناسب هریک از ماست. خود شامل همه چیزهایی است که یگانه است، که ما را از تمامی افراد دیگر متمایز می کند و بخش مهم و هشیار شخصیت است. او سپس به مراحل جنسی فروید انتقاد کرد و بیان داشت که نفس از کودکی تا نوجوانی در هفت مرحله رشد می کند. این مراحل رشد روانی، جنسی نیستند و تعارض های فرویدی را که در اطراف نواحی شهوت زاست نیز شامل نمی شوند. روابط اجتماعی، به ویژه روابط با مادر، و نه تعارض های جنسی، در رشد نقش حیاتی دارند.

هنری موری(۱۸۹۳-۱۹۸۸) 

 

 در حالی که نظریه شخصیت آلپورت با طرد کامل نظر فروید همراه بود، نظام شخصیت شناسی موری بر پایه نظریه فروید ساخته شده است. موری هم مانند آلپورت مطالعه شخصیت را در یک موقعیت دانشگاهی انجام داد نه در موقعیت بالینی. دوره کودکی موری با طرد شدن از سوی مادر، سطح بالای حساسیت نسبت به درد و رنج دیگران، و گونه ای از جبران نارسایی به شیوه آدلری برای دو نقص (لکنت زبان و ناتوانی در ورزش) مشخص شده است. موری متذکر شد که شرکت وی در فوتبال و مشت زنی برای جبران ضعف بدنی (یک عامل آدلری) کارساز بوده است. پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه کلمبیا وارد رشته جراحی شد و در بیوشیمی تحقیق کرده و از دانشگاه کمبریج در رشته بیوشیمی درجه دکتری گرفت پس از گذراندن سه هفته با یونگ و گذراندن یک شب فراموش نشدنی با فروید و دخترش «آنا»، موری مطالعاتش درباره شخصیت را در کلینیک روان شناسی هاروارد آغاز کرد.

نقد های موری بر فروید
1- او شخصیت را مانند فروید به سه بخش نهاد، من و فرامن تقسیم کرد اما بر خلاف فروید نهاد علاوه بر تکانه ای ابتدایی و شهوانی، گرایش های اجتماعی مطلوب تری مانند همدلی، همانند سازی و شکل های عشق غیر شهوی را نیز شامل می شود.
انتقاد دیگر موری به فروید درباره نقش «من» بود: در نظام موری من نقش فعال تری در تعیین رفتار دارد. موری اعتقاد داشت که من خدمتگزار صرف «نهاد» نیست بلکه سازمان دهنده ای است که همه رفتار ها را هوشیارانه انتخاب می کند.
موری در مورد اینکه فرامن نمایانگر درونی ساختن ارزشهای فرهنگی است و اینکه افراد خود را بر اساس این ارزشهای درونی شده ارزشیابی می کنند با فروید موافق بود. اما نظر وی در مورد نیروهایی که فرامن را شکل می دهند و دوره ای که فرامن در آن تشکیل می شود با نظر فروید متفاوت بود. موری استدلال می کرد که فرامن نه تنها بر اساس تعلیمات والدین کودک ساخته میشوند، بلکه همچنین گروه های همسالان، ادبیات و اساطیر جامعه در ساختن آن نقش دارند. فرامن 5 سالگی تثبیت نمی شود بلکه در سرتا سر عمر به رشد خود ادامه می دهد و اینها نکاتی هستند که فروید از آنها غفلت کرده است.
2- او معتقد بود که فروید در بیان نیازها ناقص عمل کرده است و فقط به تعداد محدودی از نیازها اشاره کرده است. موری در مطالعاتش 20 نیاز از جمله؛ پیشرفت، پیوند جویی، پرخاشگری، خود پیروی، سلطه گری و طرد را  شناسایی کرده. در نظریه شخصیتی او انگیزش محور اصلی است و طبقه بندی او از نیازها برای تبیین انگیزش مهمترین خدمت وی به شمار می آیند.
3- انتقاد دیگر او به فروید در روش فروید بود. موری ترجیح می داد که شخصیت انسان را (برخلاف فروید که مطالعاتش موردی و در مورد افراد نابهنجار بود) از طریق مطالعه گسترده افراد به هنجار بررسی کند.
 
انتقادهای روانکاوان دیگر به فروید 

بعضی دیگر از روان کاوان هم انتقادهای تند و شدیدی بر علیه فروید مطرح کرده اند. از جمله؛

- آر.دی.لینگ (1967) روانکاو انگلیسی از تحریف شدن و یا نادیده گرفتن بعضی تجربیات در روان کاوی انتقاد می کند و از اینکه به درمانجو برچسب «بیمار» می زنند تا اینکه «بیماری» را در خانواده یا در جامعه بزرگتر جستجو کنند، ایراد می گیرد.

- توماس زاز نیز به عنوان یک روانکاو، بر ضد «افسانه بیماری روانی» که با مدل رفتار غیر عادی به وجود آمده و با روانکاوی همبسته و همراه شده است بحث می کند. زاز(1961) خاطرنشان می کند که فروید با تکیه بر اینکه بیماران روانی در همه موارد «اراده ای» در بروز رفتار بیمارگونه خود ندارند و از اینرو نباید مورد هتک حرمت اخلاقی قرار گیرند، عمل انسانی مهمی انجام داد. در عین حال زاز بر این باور است که برچسب «بیمار» برای این افراد، موجب قضاوت منفی نسبت به آنها شده است. به علاوه این نگرش موجب حضور جدی در حقوق و آزادی مدنی آنها شده است (پروین، ترجمه پروین کدیور، 1381، ص90).
 


منابع

1) پِروین، لارنس ای؛ ترجمه پرین کدیور؛ روانشناسی شخصیت؛ تهران، خدمات فرهنگی رسا، 1381.
2) شاملو، سعید؛ مکتب ها و نظریه ها در روان شناسی شخصیت؛ تهران، انتشارات رشد، 1382
3) شولدز، دوان پی و سیدنی آلن؛ ترجمه سیف و همکاران، تاریخ روانشناسی نوین، تهران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، ج2، 1372.
4) جمعی از مؤلفین؛ مکتب های روان شناسی و نقد آن؛ تهران، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ج1، 1380.

نویسنده : S.Hani M.M ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    نظرات شما()   لینک