psychologist-student


+ زیست روانشناسی استرس و بیماری-۲

متن زیر ترجمه بخشی (فصل ۱۷) از کتاب روانشناسی زیستی ( زیست روانشناسی) نوشته جان پی. جی. پاینل است که توسط دوست عزیزم علیرضا فاضلی دانشجوری دوره کارشناسی رشته رواشناسی و به عنوان کار کلاسی درس روانشناسی فیزیولوژیک استاد دکتر خداپناهی، به فارسی برگردانده شده است.

17/2 ترس،دفاع و پرخاشگری
تحقیقات روانشناسی زیستی (بیوسایکولوژی) در بحث هیجان، در درجه بزرگ (درجه اول)  بر ترس و رفتار دفاعی متمرکز شده است. یک دلیل برای این تمرکز تحقیقات- چنانچه بیشتر روشن خواهد شد در طول این بخش- نقش عمده ایست که تأثیرات پر تنش ترس مزمن در رشد (پیدایش) بیماری بازی می کند( ببینید: ادمک، 1997). ترس یک واکنش هیجانی است به تهدید؛ نیروی انگیزشی است برای رفتار دفاعی. رفتارهای دفاعی رفتارهایی هستند که اولین کارکرد شان حمایت (محافظت) موجود زنده (ارگانیسم) در برابر تهدید یا آسیب می باشد. در مقابل، رفتارهای پرخاشگرانه رفتارهایی هستند که اولین کارکرد شان تهدید یا آسیب رساندن است.

انواع رفتارهای پرخاشگر و دفاعی
پیشرفت قابل توجه در درک رفتارهای دفاعی و پرخاشگرانه آمده است از پژوهش تجربی کردار شناسی- تحقیقی که متمرکز شده بر توصیف سیستماتیک سلسله مراتب رفتار مشاهده شده در محیط کنترل شده آزمایشگاهی که بنا شده است تا تقلیدی باشد از ویژگی های کلیدی  محیط طبیعی آزمودنی ها ( ببینید: بلنچارد، 1989). پژوهش تجربی کردار شناسی نشان داده است که رفتارهای پرخاشگرانه و دفاعی در گونه های یکسان جانوری در شکل های متعارف(استاندارد) گوناگونی ایجاد می شود، هر کدام در شرایط متفاوت رخ می دهد ، کارکرد های متفاوتی ارائه می دهد، و بنیاد عصبی و هورمونی متفاوتی دارد.
پژوهش بلنچارد و بلنچارد ( ببینید: 1989،a 1990،1990b) در مدل پرخاشگری و دفاع کلونی متجاوز ، مثال بسیار خوبی است از تحقیق تجربی کردار شناسی در موش صحرایی.  بلنچارد و بلنچارد با مطالعۀ کنش متقابل (تعامل) بین مذکر آلفا (= مذکّر سلطه گر) از یک کلونی جنس مخلوط و یک مزاحم (متجاوز) مذکر کوچک، شرح کاملی از رفتارهای دفاعی و پرخاشگرانه داخل گونه ایِ موش های صحرایی به دست آوردند:
آلفا با قدرت نزدیک می شود و قسمت خارجی مقعد موش مزاحم را  بو می کشد  ... اگر مزاحم یک مذکر بزرگسال باشد، بو کشیدن منجر به سیخ شدن موها می شود...
اندکی پس از سیخ کردن موها، موش آلفا معمولاً مزاحم را گاز می گیرد، و موش مزاحم فرار می کند. پس از آن آلفا او را تعقیب می کند، و پس از گرفتن یک یا دو گاز دیگر، موش مزاحم می ایستد و به طرف موشی که تعقیبش کرده  بر می گردد. روی پاهای عقب خود بلند شده، در حالی که برای بیرون راندن  آلفا از  اندام جلویی (دستها) استفاده می کند... اما موش حمله کننده (آلفا) ، به جای اتخاذ حالت رو در روی بوکس با مزاحم، ناگهان (به تندی) با محور بلند (دراز) بدن خود که عمود به جلوی موش مدافع(مزاحم) است، به یکی از جهات جانبی حرکت می کند .... آلفا به صورت یک وری به سوی موش مزاحم حرکت می کند، با فشار آوردن یا گاهی با بیرون راندن او. اگر موش مدافع سخت در مقابل این حمله یک وری بایستد، آلفا ممکن است جهش ناگهانی به جلو و اطراف بدن موش مدافع انجام دهد تا پشت او را گاز بگیرد. در پاسخ چنین جهشی، معمولاً موش مدافع روی پاهای عقب خود می چرخد، در همان جهتی که موش مهاجم (آلفا) حرکت می کند. اگر موش مدافع به اندازه کافی سریع عمل کند، گاز گرفته نمی شود.
اما، پس از تعدادی از نمونه های حمله یک وری، و به ویژه اگر مهاجم در گاز گرفتن موفق باشد، موش غریبه ممکن است به آرامی از محل بوکس (مبارزه) به سمت عقب غلت بخورد تا به پشت خود دراز بکشد. در این هنگام مهاجم (آلفا) بر روی حیوان دراز کشیده  موضع می گیرد، در حالی که پنجه های جلویی خود را به سمت موش مدافع فرو می برد. اگر مهاجم بتواند دیگری را وارونه کند یا قسمتی از پشت او را نمایان کند،... آن را گاز می گیرد. در واکنش به این تلاش ها، موش مدافع معمولاً در جهت سر موش مهاجم حرکت می کند، در حالی که اندکی به پشت غلت می خورد ، تا بتواند همواره جلوی خود را به سمت آلفا نگه دارد و با دستهایش و پاهایش او را دور کند. اگرچه هر چهار پا و شکمش بی پناه باشد، باز هم مهاجم آنها را گاز نمی گیرد. این توالی گاز گرفتن، فرار ، تعقیب، مبارزه (بوکس)، حمله افقی، دراز کشیدن به پشت، و به رو ایستادن تکرار شده....تا جایی که موش بیگانه از آنجا برود. (بلنچارد و بلنچارد، 1984)
مثال خیلی خوب دیگر برای پژوهش تجربی کردار شناسی بر روی دفاع و پرخاشگری، مطالعه  پِلیس و همکارانش بود (1988). آنها با فیلمبرداری از کنش متقابل بین گربه ها و موش ها. آنها دریافتند که گربه های مختلف به روش های متفاوتی با موشها برخورد می کنند: بعضی، موش کُش های با کفایتی بودند، برخی با حالت دفاعی برخورد کردند  و بعضی به نظر می آمد با موشها بازی می کنند. تحلیل دقیق این «صحنه های» بازی دو نتیجه مهم را موجب شد. اولین نتیجه اینکه، در تقابل با اعتقاد عمومی، گربه ها با شکار خود بازی نمی کنند؛ گربه هایی که به نظر می آمد مشغول بازی با موشها هستند، واقعاً دو دل بودند بین حمله یا دفاع. دومین نتیجه این بود که وقتی می توان واکنش متقابل هر یک از گربه ها با موشها را به بهترین صورت متوجه شد که کنش های متقابل را روی مقیاس خطی تعیین کرد ( قرار داد)؛ تجاوزکاری مطلق در یک طرف پیوستار و حالت دفاعی مطلق در طرف دیگر، و نسبت های گوناگون این دو در وسط.
پِلیس و هم قطارانش نتیجه گیری های خود را با کاهش حالت دفاعی گربه ها آزمایش کردند. این کار را با داروی ضد اضطراب انجام دادند. همانطور که پیش بینی می شد، دارو هر یک از گربه ها را روی مقیاس بیشتر به طرف موفقیت در کشتن موشها جلو می برد. گربه هایی که قبل از تزریق دارو از موشها دوری کرده بودند، پس از تزریق با آنها بازی می کردند، آنهایی که قبل از تزریق بازی می کردند، پس از تزریق آنها را کشتند، و آنها که قبل از تزریق موشها را کشته بودند، پس از آن موشها را با سرعت بیشتری کشتند. دفعه بعد که با گربه ای بازی می کنید، برای تحلیل رفتار گربه در پرتو مشاهدات آقای پِلیس فرصت را از دست ندهید.
رفتار های دفاعی و پرخاشگرانه موشهای صحرایی به انواع گوناگونی بر اساس سه ملاک متفاوت تقسیم می شود: (1) شکل رفتار ها، (2) شرایطی که آن رفتار ها را موجب شده، و(3) کارکرد ظاهری آنها.
تحلیل پژوهش تجربی کردار شناسی مربوط به رفتار پرخاشگرانه و دفاعی، منجر به تحول (رشد) مفهوم موضع هدف- این نظر که رفتار دفاعی و پرخاشگرانه یک حیوان اغلب طراحی شده برای حمله به موضع مشخصی بر روی بدن حیوان دیگر مادامی که موضع مشخصی از بدن خود را حفظ می کند. به طور مثال، رفتار یک موش اجتماعی پرخاشگر(مانند حمله افقی)، گاز گرفتن، به نظر می آید به منظور دفاع از پشت]سر[ و برای حفظ صورت خود از خطر(هدف احتمالی حمله موش مدافع) طرح شده است. بالعکس، بیشترین مانور های موش مدافع ( مانند مشت زنی) به نظر می آید برای حفظ موضع هدف (پشت سر) طرح شده است. ظهور مفهوم موضع هدف توضیح می دهد که همه تحلیل تجربی کردار شناسی در باره چیست. کردارشناسان تجربی جزئیات صحنه های رفتاری را نه برای انباشته کردن کتابخانه ها از  جزئیات رفتاری، بلکه برای استخراج قوانین توضیحی ساده مطالعه کردند ( ببینید: پِلیس و پِلیس، 1993).
کشف این مطلب که رفتار های پرخاشگرانه و دفاعی در گوناگونی شکلهای رایج گونه ها]ی جانوری[ به صورت کلیشه ای رخ می دهد، اولین قدم در شناسایی بنیان های عصبی آنان بود. چون انواع متفاوت رفتار دفاعی و پرخاشگرانه به وسیله مدارهای های عصبی متفاوتی مداوا شده ، پیشرفت کوچکی در شناختن این مدار ها پیش از آنکه انواع آن مشخص بشود انجام شد ( ببینید: دیوید، رِنی، و کَسِل، 1994؛ کالین، 1993). برای مثال، سابقاً اعتقاد بر این بود که منطقه دیواره ای(سپتوم) مانع کلّ پرخاشگری است، چون خسارت منطقه دیواره ای موشهای آزمایشگاهی را برای تربیت کردن( رفتار موشهای دیواره ای(سپتال) عموماً به پرخاشگری دیواره ای یا خشم دیواره ای بازگشت کرده بود) به طور آشکار دشوار کرد. اما ما اکنون می دانیم که آسیب منطقه دیواره ای پرخاشگری هدایت شده آزمون گر را افزایش نمی دهد: موشها با منطقه دیواره ای آسیب دیده، اگر مختل نشوند حمله های بیشتری را در مقابل آزمون گر آغاز نمی کنند. اما، آنها  حمله های دفاعی و پرخاش درندگی بیشتر و پرخاش اجتماعی کمتر را آغاز می کنند.
پرخاشگری و تستوسترون
 این حقیقت را که بسیاری از انواع پرخاشگری اجتماعی ( جامعه ستیزی) بیشتر در بین جنس مذکر اتفاق می افتد تا جنس مؤنث، غالباً به عوامل ارگانیسمی و فعال کنندگی تستوسترون نسبت می دهند. دوره کوتاهی که تستوسترون در دوران تولد به صورت ژنتیکی در ارگانیسم مردان آزاد می شود تصور می شد سیستم عصبی آنان را در امتداد خطوط مذکر(مردانه)  نظام می دهد و از اینجا  پتانسیل برای الگوهای مردانة جامعه ستیزی خلق می کند تا بوسیله سطح بالای تستوسترونی که بعد از بلوغ آزاد می شود به کار افتد.  این عوامل فعال کنندگی و ارگانیسمی در بسیاری از انواع پستانداران وجود دارند. برای مثال اخته کردن نوزاد موش، توانایی تستوسترون در ایجاد پرخاشگری اجتماعی هنگام بزرگسالی را از بین می برد و با تزریق تستوسترون سبب رفتار پرخاشگرانه می شود. موشهای بزرگسالی که اخته شده اند اگر تزریق تستوسترون صورت نگیرد باعث حذف رفتار پرخاشگری اجتماعی ( جامعه ستیزی) آنها می شود.
در مقابل تحقیقات بر روی پستانداران، تحقیقاتی که برروی انسان صورت گرفت ثابت کرد که اثرات برانگیختگی و ارگانیسمی تستوسترون در ایجاد رفتار پرخاشگرانه با علل دیگری آمیخته است. در انسان های مذکر رفتار پرخاشگرانه با افزایش سطح تستوسترون در بلوغ، افزایش پیدا نکرد،  همچنین رفتار پرخاشگرانه با اختگی از بین نرفت و با تزریق تستوسترون هم، پرخاشگری زیاد نشد( آلبرت، والش و جونیک، 1993). اما تحقیقات کمی نشان داد که مردان بزهکار و ورزشکاران مرد پرخاشگر اندکی سطح تستوسترون آنها از میزان نرمال بالاتر است ( برهارد 1997). همبستگی کمی که بین تستوسترون و پرخاشگری وجود دارد ممکن است باعث شود رویارویی پرخاشگرانه فرد به جای اینکه تستوسترون را کاهش دهد،  افزایش دهد ( آرچر،1991 را ببینید).
این حقیقت که پرخاشگری انسان مستقل از تستوسترون است می تواند به این معنا باشد که اعتدال عصبی و هورمونی در انسان متفاوت از سایر پستانداران است. اما آلبرت، والش و جونیک (1993) معتقد بودند که با توجه به شواهد نتایج متفاوت وجود دارد. آنها ادعا کردند که این آشفتگی در تحقیقات می تواند به این علت باشد که پژوهشگران، بین جامعه ستیزی ( پرخاشگری اجتماعی) و پرخاشگری دفاعی فرقی نگذاشته اند. بسیاری از پرخاشگری هایی که در انسان طغیان می کند یک واکنش افراطی به تهدید واقعی یا ادارک شده است، بنا براین مناسب تر است که به عنوان یک حمله دفاعی دیده شود تا یک رفتار جامعه ستیز.
در نتیجه: اینکه همبستگی مثبتی بین رفتار پرخاشگری انسان و سطح تستوسترون یافته نشده، مانند نبودن همبستگی بین حمله دفاعی و سطح تستوسترون در سایر گونه ها است.
مکانیزم عصبی ترس شرطی (مشروط)
آمیگدان نقش اساسی را در تجربه ترس و بیان آن بازی می کند. آمیگدان در لُب گیجگاهی پیشین، دقیقاً جلوی بخش دم اسبی ( هیپوکامپ) قرار دارد. این بخش، سه سری از شواهد را که دلالت کرده آمیگدان واسطه ترس می باشد آزموده است.
*آمیگدان و مطالعات شرطی ترس
بسیاری از مطالعات مکانیزم عصبی ترس متمرکز بر مطالعات شرطی ترس شده است، غالبا در آزمایش ترس شرطی، آزمودنی یک موش است که ابتدا یک صدا می شنود سپس به او شوک خفیف الکتریکی وارد می شود. بعد از اینکه محرک شرطی تن با محرک غیر شرطی شو در دفعات زیاد همراه شدند، موش به صدا با رفتار دفاعی گوناگون پاسخ می دهد ( خودش را جمع می کند و آمادگی اش برای فرار افزایش می یابد) و سیستم عصبی سمپاتیک او هم پاسخ می دهد ( برای مثال: فشار خون بالا می رود و قلبش تند می زند). لی دوکس و دستیارانش برای انجام تحقیق مکانیزم عصبی شرطی ترس شروع به تخریب گذرگاه شنیداری کردند. آنها دریافتند که آسیب دو جانبه به هسته خمیده میانی ( هسته باز پخش شنیداری تالاموس) مانع فرایند شرطی شدن ترس  می شود. اما آسیب دو جانبه بر کورتکس شنیداری چنین اثری ندارد. این آزمایش نشان داد که برای آنکه شرطی شدن ترس اتفاق بیفتد لازم است سیگنال های فراخوانده صدا به هسته خمیده میانی برسد نه به کورتکس شنیداری نقش کلیدی را بازی می کند. این گذرگاه ثابت کرد که راهی از هسته های خمیده میانی به آمیگدان وجود دارد. آسیب آمیگدان شبیه آسیب هسته های خمیده میانی فرایند شرطی ترس را از بین می برد. آمیگدان درون دادی از تمام سامانه های حسی دریافت می کند و چنین اعتقاد است که آمیگدان ساختاری است که معناداری هیجانی سیگنال های حسی در آن آموخته و نگاه داشته شده است.
 
شکل17/4 - ساختاری که گمان می رود واسطه پاسخ های سمپاتیک و رفتاری باشد.
گذرگاههای عمده نشانه ها (سیگنال) را از آمیگدان به ساختارهایی که پاسخهای هیجانی را کنترل می کنند حمل می کند. برای مثال یک گذرگاه به دیانسفال خاکستری از مغز میانی یک پاسخ دفاعی خاص را فرا می خواند (بندلر و شیپلی، 1994) در حالیکه گذرگاه هیپوتالاموس جانبی به پاسخ دستگاه لیمبیک اختصاص دارد.
این حقیقت که آسیب کورتکس شنیداری فرایند شرطی ترس نسبت به صدا را مختل نمی کند به این معنا نیست که کورتکس شنیداری در شرطی شدن ترس هیچ نقشی ندارد. از هسته های خمیده میانی به سوی آمیگدان دو گذرگاه وجود دارد: یک راه مستقیم که قبلا ذکر شد و یک راه غیر مستقیم بیرونی که از طریق کورتکس شنیداری به آمیگدان می رسد(رمانسکی و لی دوکس،1992). هر دو گذرگاه می توانند واسطه شرطی ترس به صدای ساده شوند. اگر یکی از آنها تخریب شود فرایند شرطی ساده اتفاق می افتد اما تنها مسیر بیرونی قادر است که واسطه شرطی ترس به صدا های پیچیده شود.
شکل 17/4  مدار مغزی را از محرک شنیداری تا شرطی ترس توضیح می دهد (لی دوکس، 1994). سیگنال های صدا از هسته های خمیده میانی در تالاموس مستقیما یا از راه کورتکس شنیداری به آمیگدان می رسد. آمیگدان معناداری هیجان صدایی را که با آن مواجه شده ، می سنجد و سپس با راه اندازی هیپوتالاموس دستگاه سمپاتیک را فعال می کند و با راه اندازی دیانسفال خاکستری واکنش رفتاری را فعال می سازد. شناخت این مطلب بسیار مهم است  اما با اینحال این که آمیگدان از هسته های متفاوتی ترکیب یافته است و کارکردهای مربوطه آنها نیز باید شناخته شود
.
آمیگدالکتومی و ترس انسان
 کشف اینکه قطعه برداری دو جانبه گیجگاهی گیجگاهی پیشین باعث نشانگان رام شدن می شود، گام آغازین را در تحقیقات مربوط به آسیب لب گیجگاهی پیشین که موجب رام شدگی می شود را برداشت. کشف اینکه آسیب دو جانبه محدود به آمیگدان برای تولید بی حسی عمومی نسبت به محرک های الهام کننده ترس در انواع متعددی از پستانداران از جمله انسان کافی است، منجر به تجویز آمیگدالکتومی ( برداشتن هسته آمیگدالوئید به وسیله جراحی) برای شیوه جراحی روانی خشونت انسان توصیه می شود. اثر آمیگدالکتومی بر کاهش رفتار خشونت آمیز ( به ویژه حمله های دفاعی) عده ای از بیماران ثابت شد با اینحال دلایل خوبی برای تردید در استفاده از این عمل داریم.
یک دلیل ای است که آمیگدالکتومی، رفتار خشونت آمیز را در همه بیماران کاهش نمی دهد. دلیل دیگر این است که آمیگدالکتومی دارای آثار مخالف متعددی است از جمله کندی عمومی هیجان.
آمیگدالکتومی دو جانبه آثار هیجانی گوناگونی را تولید می کند ( گالر و چیبا، 1994 ؛ یانگ، 1995). برای مثال آسیب دو جانبه( آدلفز، 1994؛ یانگ، 1995)،  نه یک جانبه( آدلفز،1995) آمیگدان توانایی بیماران را در شناختن تجلی های چهره ای ترس را به همان اندازه ترس کاهش می دهد. این اثر زمانی اتفاق می افتد که فرد در شناختن چهره هیچ مشکلی ندارد همچنین آزمودنی های انسانی دارای آسیب آمیگدان در شرطی سازی ترس یعنی آموختن واکنش نشان دادن به محرک های خنثایی که محرک های ترس آور را پیش بینی می کنند. در آزمودنی هایی که آمیگدان آنها برداشته شده محرک شرطی که مکررا قبل از صدای بلندی می آید، توانایی فراخواندن پاسخ برقی ( گالوانیکی) پوست را ندارد.

با تشکر از توجهی که به این مطالب کردید، ادامه این بحث در قالب شماره های ۳تا ۵ به شرح زیر در آرشیو موجود می باشد:

(17/6) اختلالات اضطراب:
http://psychostudent.persianblog.ir/1384_4_4_psychostudent_archive.html

(17/5) اختلالات عاطفى: افسردگى و شیدایى:
http://psychostudent.persianblog.ir/1384_3_28_psychostudent_archive.html

17/4 روان گسیختگی (اسکیزوفرنی):
http://psychostudent.persianblog.ir/1384_3_21_psychostudent_archive.html

17/3 تنیدگی و اختلالات روان تنی:

http://psychostudent.persianblog.ir/1384_3_14_psychostudent_archive.html

نویسنده : S.Hani M.M ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤
    نظرات شما()   لینک